ای حسّ و حال نو!
با من قدم بزن
در ذهن کوچکم
این کهنه‌های تازه‌نما را
به‌هم بزن

 

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

مرحوم حسین پناهی

 

ای جماعت خواب غفلت تا به کی ؟

بی خبر آسوده خفتن تا به کی ؟

سهل و آسان تیر و رگبار و اتش

بر سر شب زنده داران تا به کی ؟

مادرم ، فریاد زن بار قمت

شکوه ها در پرده پنهان تا به کی؟

این جوانان پر از شور و امید

سهم قبرستان و زندان تا به کی

می رود تا اوج ، این موج یقین

سد شدن بر راه ایمان تا به کی؟

این نه جنگ است ، این طلب از بهر حق

پایمال حق انسان تا به کی ؟

کوه غیرت بر تن پیکار ما

زور و شلاق و شکنجه تا به کی؟

بار دیگر بانگها بر بامها

بی صدا در گوش طوفان تا به کی؟

مشتها افسانه می سازد دگر

زندگانی با گدایی تا به کی؟

میچکد خون از لب شاه وطن

خوردن از چنگال شیطان تا به کی ؟

می زند هر دم به تیغی شانه ام

بی صدا از زجه مردن تا به کی ؟

کور شو دیو پلید از انتظار

انتظار مرگ ایران تا به کی؟

پر شود آخر ز گل کاشانه ام

بذر کینه ، بر کویرش تا به کی؟

 

ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود. شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج.
نیمه‌های شب صدای فریاد و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد. صدای فریاد و ناله‌های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می‌رسید.
مبهوت فریادها و ناله‌ها بود که شبان دست بر شانه‌اش گذاشت و گفت:
این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شب‌ها ناله‌هایش را می‌شنویم.
چون در بین ما نیست همین فریادها به ما می‌گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می‌شویم که نفس می‌کشد.
ناصر خسرو گفت: می‌خواهم به پیش آن مرد روم.
مرد گفت: بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد.
ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود.
مرد به آن دو گفت از جان من چه می‌خواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم.
ناصر خسرو گفت: من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده، اگر عاشقی همراه من شو. چون در سفر گمشده خویش را باز یابی. دیدن آدم‌های جدید و زندگی‌های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود….
چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم.
چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود. …….
سال‌ها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش بازگشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت..
اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد بزرگ می‌گوید: “سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان می‌کنی. به میان آدمیان رو و در شادمانی آنها سهیم شو… لبخند آدمیان اندیشه‎های سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود. ”
شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه‌ای بسازند، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند.

 

باید دنبال شادی ها گشت، غمها خودشان ما را پیدا می کنند.
فردریش نیچه

 

ز پی ات مراد خود را دو سه روز ترک گفتم – چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد

 

مولانا

 

سلام

دوستان اگر پسوردی دارید که در فایرفاکس در فیلد پسورد مثلا ایمیلتون ذخیره شده و حالا یادتون نیست .
اون پسورد رو چطور دوباره بخونید؟

کد زیر رو انتخاب کنید بعد در تولبار بوکمارکتون درگ کنید. با موس توی فیلد پسورد کلیک کنید بعد روی این گزینه که در تولبار بوکمارک هست کلیک کنید.

Continue reading »

© 2011 وب سايت محمدرضا گنجي Suffusion theme by Sayontan Sinha