…سرانجام، در عربدههاي ديوانهوار شبي تار و توفاني که دريا تلاشي
زنده داشت و جرقههاي رعد، زندهگي را در جامهي قارچهاي
وحشي به دامن کوهستان ميريخت; ديرگاه از کلبهي چوبين
ساحلي بيرون آمدم. و توفان با من درآويخت و شنل سُرخ مرا
تکان داد و من در زردتابيي فانوس، مخمل کبود آستر آن را
ديدم. و سرماي پائيزي استخوانهاي مرا لرزاند.
اما سايهي دراز پاهايام که بهدقت از نور نيمرنگ فانوس
ميگريخت و در پناه من به ظلمت خيس و غليظ شب
ميپيوست، به رفتوآمد تعجيل ميکرد. و من شتابام را بر او
تحميل ميکردم. و دلام در آتش بود. و موج دريا از سنگچين
ساحل لبپَر ميزد. و شب سنگين و سرد و توفاني بود. زمين
پُرآب و هوا پُرآتش بود. و من در شنل سُرخ خويش، شيطان
را ميمانستم که به مجلس عشرتهاي شوقانگيز ميرفت.
اما دلام در آتش بود و سوزندهگيي اين آتش را در گلوي
خوداحساس ميکردم. و باد، مرا از پيشرفتن مانع ميشد…
کنار ساحل آشوب، مرغي فرياد زد
و صداي او در غرش روشن رعد خفه شد.
و من فانوس را در قايق نهادم. و ريسمان قايق را از چوبپايه جدا
کردم. و در واپسرفت نخستين موجي که به زير قايق رسيد،
رو به درياي ظلمتآشوب پارو کشيدم. و در ولولهي موج و
باد ــ در آن شب نيمهخيس غليظ ــ به درياي ديوانه درآمدم که
کف جوشان غيظ بر لبان کبودش ميدويد.
موج از ساحل بالا ميکشيد
و دريا گُرده تهي ميکرد
و من در شيب تهيگاه دريا چنان فروميشدم که برخورد کف قايق را
با ماسههائي که درياي آبستن هرگز نخواهدشان زاد، احساس
ميکردم.
اما ميديدم که ناآسودهگيي روح من اندکاندک خود را به
آشفتهگيي دنياي خيس و تلاشکار بيرون واميگذارد.
و آرامآرام، رسوبآسايش را در اندرون خود احساس ميکردم.
ليکن شب آشفته بود
و دريا پرپر ميزد
و مستي ديرسيرابي در آشوبسرد امواج ديوانه به جُستوجوي
لذتي گريخته عربده ميکشيد…
و من ديدم که آسايشي يافتهام
و اکنون به حلزوني دربهدر ميمانم که در زيروزبررفت بيپايان
شتابندهگان دريا صدفي جُسته است.
و ميديدم که اگر فانوس را به آب افکنم و سياهيي شب را به
فروبستهگيي چشمان خود تعبير کنم، به بوداي بيدغدغه
مانندهام که درد را ازآنروي که طليعهتاز نيروانا ميداند به
دلاسودهگي برميگزارد.
اما من از مرگ به زندهگي گريخته بودم.
و بوي لجن نمکسود شب خفتنجاي ماهيخوارها که با انقلاب
ِامواج برآمده همراه وزش باد در نفس من چپيده بود، مرا به
دامن دريا کشيده بود.
و زيروفرارفت زندهوار دريا، مرا بهسان قايقي که باد دريا
ريسماناش را بگسلد از سکون مردهوار ساحل بر آب رانده
بود،
و در مييافتم از راهي که بودا گذشته است به زندهگي بازميگردم.
و در اين هنگام
در زردتابيي نيمرنگ فانوس، سرکشيي کوهههاي بيتاب را
مينگريستم.
و آسايش تن و روح من در اندرون من به خواب ميرفت.
و شب آشفته بود
و دريا چون مرغي سرکنده پرپرميزد و بهسان مستي ناسيراب به
جُستوجوي لذت عربده ميکشيد.