Archive for the ‘مطالب مورد علاقه’ Category

رکسانا

Monday, December 27th, 2010

…سرانجام، در عربده‌هاي ديوانه‌وار شبي تار و توفاني که دريا تلاشي
زنده داشت و جرقه‌هاي رعد، زنده‌گي را در جامه‌ي قارچ‌هاي
وحشي به دامن کوهستان مي‌ريخت; ديرگاه از کلبه‌ي چوبين
ساحلي بيرون آمدم. و توفان با من درآويخت و شنل سُرخ مرا
تکان داد و من در زردتابي‌ي فانوس، مخمل کبود آستر آن را
ديدم. و سرماي پائيزي استخوان‌هاي مرا لرزاند.

اما سايه‌ي دراز پاهاي‌ام که به‌دقت از نور نيم‌رنگ فانوس
مي‌گريخت و در پناه من به ظلمت خيس و غليظ شب
مي‌پيوست، به رفت‌وآمد تعجيل مي‌کرد. و من شتاب‌ام را بر او
تحميل مي‌کردم. و دل‌ام در آتش بود. و موج دريا از سنگ‌چين
ساحل لب‌پَر مي‌زد. و شب سنگين و سرد و توفاني بود. زمين
پُرآب و هوا پُرآتش بود. و من در شنل سُرخ خويش، شيطان
را مي‌مانستم که به مجلس عشرت‌هاي شوق‌انگيز مي‌رفت.

اما دل‌ام در آتش بود و سوزنده‌گي‌ي اين آتش را در گلوي
خوداحساس مي‌کردم. و باد، مرا از پيش‌رفتن مانع مي‌شد…

کنار ساحل آشوب، مرغي فرياد زد
و صداي او در غرش روشن رعد خفه شد.
و من فانوس را در قايق نهادم. و ريسمان قايق را از چوب‌پايه جدا
کردم. و در واپس‌رفت نخستين موجي که به زير قايق رسيد،
رو به درياي ظلمت‌آشوب پارو کشيدم. و در ولوله‌ي موج و
باد ــ در آن شب نيمه‌خيس غليظ ــ به درياي ديوانه درآمدم که
کف جوشان غيظ بر لبان کبودش مي‌دويد.

موج از ساحل بالا مي‌کشيد
و دريا گُرده تهي مي‌کرد

و من در شيب تهي‌گاه دريا چنان فرومي‌شدم که برخورد کف قايق را
با ماسه‌هائي که درياي آبستن هرگز نخواهدشان زاد، احساس
مي‌کردم.

اما مي‌ديدم که ناآسوده‌گي‌ي روح من اندک‌اندک خود را به
آشفته‌گي‌ي دنياي خيس و تلاش‌کار بيرون وامي‌گذارد.
و آرام‌آرام، رسوبآسايش را در اندرون خود احساس مي‌کردم.

ليکن شب آشفته بود
و دريا پرپر مي‌زد
و مستي ديرسيرابي در آشوبسرد امواج ديوانه به جُست‌وجوي
لذتي گريخته عربده مي‌کشيد…
و من ديدم که آسايشي يافته‌ام
و اکنون به حلزوني دربه‌در مي‌مانم که در زيروزبررفت بي‌پايان
شتابنده‌گان دريا صدفي جُسته است.
و مي‌ديدم که اگر فانوس را به آب افکنم و سياهي‌ي شب را به
فروبسته‌گي‌ي چشمان خود تعبير کنم، به بوداي بي‌دغدغه
ماننده‌ام که درد را ازآن‌روي که طليعه‌تاز نيروانا مي‌داند به
دلاسوده‌گي برمي‌گزارد.
اما من از مرگ به زنده‌گي گريخته بودم.
و بوي لجن نمک‌سود شب خفتن‌جاي ماهي‌خوارها که با انقلاب
ِامواج برآمده هم‌راه وزش باد در نفس من چپيده بود، مرا به
دامن دريا کشيده بود.
و زيروفرارفت زنده‌وار دريا، مرا به‌سان قايقي که باد دريا
ريسمان‌اش را بگسلد از سکون مرده‌وار ساحل بر آب رانده
بود،
و در مي‌يافتم از راهي که بودا گذشته است به زنده‌گي بازمي‌گردم.
و در اين هنگام
در زردتابي‌ي نيم‌رنگ فانوس، سرکشي‌ي کوهه‌هاي بي‌تاب را
مي‌نگريستم.
و آسايش تن و روح من در اندرون من به خواب مي‌رفت.
و شب آشفته بود
و دريا چون مرغي سرکنده پرپرمي‌زد و به‌سان مستي ناسيراب به
جُست‌وجوي لذت عربده مي‌کشيد.

(more…)

در آوار خونین گرگ‌و‌میش …

Monday, December 27th, 2010

در آوار خونین گرگ و میش دیگر گونه مردی آنَک،‌
که خاک را سبز می‌خواست، و عشق را شایسته‌ی زیباترین زنان
که اینَش به نظر هَدییَتی کم بها بود که خاک و سنگ را بشاید؛
چه مَردی، چه مَردی، که می‌گفت:
قلب را شایسته‌تر آن، که به هفت شمشیر عشق در خون نشیند،
و گلو را بایسته‌تر آن، که زیباترین نام‌ها را بگوید،
و شیرآهن کوه‌مردی از این گونه عاشق،
میدان خونین سرنوشت، به پاشنه‌ی آشیل درنوشت.
روئينه‌تنی که راز مرگش اندوه عشق و غم تنهایی بود،
آه اسفندیار مغموم:
تورا آن به که چشم فرو پوشیده باشی!

آیا نه؛ یکی نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد؟
من تنها فریاد زدم: «نه!»
من از فرو رفتن تن زدم، صدایی بودم من، شَکلی میان اَشکال،
و معنایی یافتم.
من، بودم؛ و شدم،
نه زان گونه که غنچه‌ای گلی، یا ریشه‌ای که جوانه‌ای یا یکی دانه که جنگلی!
راست بدان گونه که عالی مردی شهیدی! تا آسمان بر او نماز برد.
من بینوا بندَگَکی سر به راه نبودم، و راه بهشت مینوی من، بُز رو طوع و خاکساری نبود.
مرا دیگر‌گونه خدایی می‌بایست، شایسته‌ی آفرینه‌ای که نواله‌ی ناگزیر را گردن کج نمی‌کند!
و خدایی دیگر گونه آفریدم!
دریغا شیرآهن کوه مردا که تو بودی، و کوه‌وار پیش از آنکه به خاک افتی، نستوه و استوار، مرده بودی
اما نه خدا و نه شیطان!
سرنوشت تو را بتی رقم زد، که دیگران می‌پرستیدند!
بتی که دیگرانش می‌پرستیدند.

شاملو

من باور دارم …

Saturday, December 25th, 2010

من باور دارم …
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست ندارند نیست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست دارند نمى‌باشد.
من باور دارم …
که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.
من باور دارم …
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصله‌ها. عشق واقعى نیز همین طور است.
من باور دارم …
که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.
من باور دارم …
که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.
من باور دارم …
که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.
من باور دارم …
که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مى‌دهیم، صرفنظر از این که چه احساسى داشته باشیم.
من باور دارم …
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
من باور دارم …
که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.
من باور دارم …
که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آیند و ما را نجات مى‌دهند.
من باور دارم …
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا این به من این حق را نمى‌دهد که ظالم و بیرحم باشم.
من باور دارم …
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.
من باور دارم …
که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.
من باور دارم …
که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.
من باور دارم …
که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.
من باور دارم …
که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.
من باور دارم …
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسیم تغییر یابد.
من باور دارم …
که گواهى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى دیوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.
من باور دارم …
که کسانى که بیشتر از همه دوستشان دارم خیلى زود از دستم گرفته خواهند شد.
من باور دارم …
«شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها را داردنیست
بلکه کسى است که از چیزهایى که دارد بهترین استفاده را مى‌کند.»

خاطره ای از ابراهیم حاتمی کیا

Saturday, December 25th, 2010

آمفي تئاتر دانشكده مهندسي مكانيك دانشگاه تهران، امير آباد شمالي به دعوت انجمن اسلامي دانشكده، ميزبان ابراهيم حاتمي كيا با  نمايش  ‘برج مينو  و  “بوي پيراهن
يوسف”مملو از دانشجویان بود.

آقاي كارگردان با پيراهني آستين كوتاه و شلواري ” لي”  آمده بود…پس از نمايش فيلم، جلسه ي پرسش و پاسخ برگزار شد

آن سال ها، سال هاي اوليه ي پيدايش افرادي بود كه خود را قهرمان جنگ مي پنداشتند و با ادعاي حضور در ميدان هاي نبرد، ماموريت خود را در به هم ريختن جمع هاي فرهنگي و هنري تعريف كرده بودند ( و يا شايد برايشان تعريف شده بود)…
يكي با عنوان دانشجوي بسيجي با لحني تند و زننده گفت: شما كه ادعاي جنگ و جبهه داريد، چرا با اين تيپ آمده ايد؟
حاتمي كيا لبخندي زد و گفت سوال بعدي لطفا”

در ميانه ي جلسه فرصتي فراهم شد تا كارگردان به بيان گلايه ها و درد دل هايش بپردازد… 2 مورد آنها در خاطرم مانده
1″ اداره ي مميزي به من مي گه چرا خلبان ِ فلان فيلم صورت خود را اصلاح كرده است!؟  آقايون باور كنين اكثريت خلبان هاي ارتش با صورت سه تيغه پرواز مي كردن؛ چرا اين قدر اصرار داريم كه همه رو يك شكل نشون بديم و اون هم به همون شكلي كه ما مي پسنديم!!!؟”ا
ايراد گرفته اند كه در فلان صحنه ي فيلم وقتي تعدادي از نيروها به محاصره درمي آيند، چرا دست شون رو مي گيرن روي سرشون و تسليم مي شن، بايد نشون بدي كه مقاومت مي كنن و حاضرن كه شهيد بشن اما اسير نه… بهشون مي گم باور كنين اين ها همه انسانند و داراي ميل به زندگي؛ در اون لحظه ي محاصره كه به لحاظ منطقي در صورت مقاومت ديگه زنده نخواهند ماند،  به اين فكر مي كنن كه به خودشون يه فرصت ديگه بدن تا شايد دوباره فرزند كوچكشون رو و پدر و مادر پيرشون رو و عزيزانشون رو ببينن… اجازه بدين آدم هاي واقعي رو نشون بديم كه زندگي رو دوست دارند با همون احساسات طبيعي و زيبا”.

2″سال هاست كه در تبليغ هاي رسمي، جنگ موهبت تلقي مي شود و انسان هاي زنده كم ارزش: يعني كه زندگي اتفاقي زود گذر است و بي ارزش و ما همه بايد آرزوي شبانه روزي مان طلب مرگ باشد و حتی فيلم سازان نيز اين گونه فيلم ساختند: فيلم هايي آكنده از تزوير و ريا و در تقديسِ جنگ و مرگ
حال آنكه ذات بشرزندگي را زيبا مي داند و آن را والاترين ارزش مي شمارد. اين گونه است شايد كه فيلم هاي جنگي سفارشي به ناچار كم مخاطب مي شود

در لحظه هاي پاياني جلسه دانشجويي پرسيد: ” شما زندگي را چگونه مي بينيد”؟

حاتمي كيا  با رندي خاصي پاسخ داد: زندگي ساده است و زيبا مثل آن هنگام كه خودت انتخاب مي كني كه چه لباسي بپوشي، و پيچيده مي شود آن هنگام كه آن برادر مواخذه ات می كند براي لباسي كه پوشيده اي و اجبارت مي كند به  پوشيدن آنچه خودش مي پسندد!”

نگاه ما به دیگران

Friday, December 24th, 2010

انسان‌ها به شیوه هندیان بر سطح زمین راه مى‌روند. با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت.
در سبد جلو, صفات نیک خود را مى‌گذاریم. در سبد پشتی, عیب‌هاى خود را نگه مى‌داریم.
به همین دلیل در طول زندگى، چشمانمان فقط صفات نیک خودمان را مى‌بیند و عیوب همسفرى که جلوى ما حرکت مى‌کند.
بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مى‌کنیم، غافل از آن که نفر پشت سرى ما هم به همین شیوه درباره ما مى‌اندیشد

چرا از مرگ می ترسید ؟

Friday, December 24th, 2010

چرا از مرگ می ترسید ؟

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟

مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز

مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است

مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر این می پرستی ها و مستی ها

برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر افیون افسونکار

نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر دنبال آرامش نمی گردید

چرا از مرگ می ترسید ؟

کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند

اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند

نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند

چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟

بهشت جاودان آنجاست
گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست

سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است

نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی
نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی

جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام

خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید

که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید

چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟

چرا از مرگ می ترسید ؟