پسر بچه ی ۸ ساله ای پیش پیر مرد مسنی رفت و از او پرسید : به نظرم مرد عاقل و فرزانه ای هستی. آیا می توانی راز زندگی را به من بگویی؟ پیر مرد نگاهی به پسر انداخت و گفت:من در طول عمرم خیلی به این مسئله فکر کردم و به نظرم راز زندگی در چهار کلمه خلاصه می شود:
اول فکر کردن است؛ به ارزشهایی که میخواهی بر اساس آنها زندگی کنی، فکر کن.
دوم باور کردن است؛ خود را باور کن و بر اساس آنچه فکر کرده ای، عمل کن تا به ارزشهایی که در سر داری برسی.
سوم آرزو کردن است؛ آرزوی چیزی را بکن که بر اساس باورهایت نسبت به خود و ارزشهایی که در سر داری باشد.
و چهارم جرئت کردن است ؛ جرئت کن آرزوهایت را بر آورده کنی، آرزوهایی بر اساس باورها و ارزشهایی که در سر داری و دست آخر والتر دیزنی به پسر بچه گفت : فکر کن ، باور کن ، آرزو کن ، جرئت کن!
روز تولد دیگران را به خاطر داشته باش.
حداقل سالی یک بار طلوع آفتاب را تماشا کن برای فردایت برنامه ریزی کن.
از عبارت متشکرم زیاد استفاده کن.
نواختن یک آلت موسیقی را یاد بگیر.
زیر دوش آب برای خودت آواز بخوان.
برای هر مناسبت کوچکی جشن بگیر.
اجناسی که بچه ها می فروشند را بخر.
همیشه در حال آموختن باش.
آنچه میدانی به دیگران بیاموز.
روز تولدت یک درخت بکار.
دوستان جدید پیدا کن اما قدیمیها را از یاد مبر.
از مکانهای مختلف عکس بگیر.
راز دار باش.
فرصت لذت بردن از خوشی ها را به بعد موکول نکن.
به دیگران متکی نباش.
هیچ وقت در مورد رژیم غذاییت با کسی صحبت نکن.
اشتباه هایت را بپذیر بدان که تمام اخباری که می شنوی درست نیست.
بعد از تنبیه بچه هایت آنها را در آغوش بگیر و نوازش کن.
گاهی برای خودت سوت بزن.
شجاع باش، حتی اگر نیستی وانمود کن که هستی، هیچ کس نمی تواند تفاوت بین این دو را تشخیص دهد.
هیچ وقت سالگرد ازدواجت را فراموش نکن.
به کسی کنایه نزن.
از بین کتابهایت آنهایی را امانت بده که بازگشتشان برایت مهم نباشد.
به بچه هایت بگو که آنها فوق العاده اند.
برای فرزندانت آواز بخوان.
برای فرزندانت کتاب بخوان.
افتخاراتت را با دیگران قسمت کن.
صدای خنده پدر و مادرت را ضبط کن.
نگذار شرافتت لکه دار شود.
سعی کن کاری نکنی که دیگران احساس مهم بودن بکنند.
هیچ وقت شادی دیگران را از بین نبر.
به رستورانهای گران نرو.
یک اشتباه را دوبار تکرار نکن.
سعی کن برای دیگران الگو باشی.
انگیزه ات در ازدواج عشق باشد.
همیشه شکر گذار باش.
کوچکترین پیشرفتها را هم موفقیت بدان.
وظیفه شناس باش.
به جزئیات توجه کن.
هیزمهای شومینه را خودت خرد کن.
از افراد بدبین دوری کن.
بدان تمام چیزهایی که میشنوی درست نیست.
به پیشخدمتها بیش از حد معمول انعام بده.
هیچ وقت ماشین نخودی رنگ نخر.
یادت باشد حتما به مادرت تلفن بزنی.
در همان نگاه اول به نیروی عشق ایمان بیاور.
هرگز آرزوها و رویاهای دیگران را کوچک نشمار.
اگر کسی به تو آبنبات نعنایی تعارف کرد رد نکن.
از صمیم قلب عشق بورز.
ممکن است کمی لطمه ببینی اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.
همیشه عکسهای جدید از خودت بگیر.
وقتی می دانی کسی واقعا زحمت کشیده که شیک شود به او بگو معرکه شده ای.
علامت خاصی بین خودت و همسرت در نظر بگیر تا در میهمانی ها با او رد و بدل کنی تا بداند حتی در مکانهای شلوغ هم به او توجه داری.
یادت باشد که محبت همه کس را تحت تاثیر قرار میدهد.
هرگز پشت تلفن شماره کارت اعتباری ات را نگو.
یادت باشد تمام مردم از چیزی وحشت دارند، به چیزی عشق میورزند، و چیزی را از دست داده اند آرام صحبت کن اما در فکر کردن سریع باش.
هیچ وقت پایان فیلمها و کتابها را برای کسی نگو.
هیچ وقت لیوان به دست عکس نگیر.
با زنی که بی میل غذا میخورد ازدواج نکن.
به دنبال دردسر نباش.
سعی کن اولین کسی باشی که برای دفاع از خود برمیخیزد.
فرصت قدم زدن با همسرت را از دست نده.
شعر مورد علاقه ات را حفظ کن.
وقتی گوشی تلفن را بر میداری لبخند بزن بدان که طرف مقابل اینرا از صدایت حس میکند.
درباره موسیقی ای که مورد علاقه ات نیست اظهار نظر نکن.
گشاده رو باش وقتی قصد حمایت از کسی را نداری حداقل او را نترسان.
راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نگیر.
ثروت و موفقیت را یکسان تلقی نکن.
در بخشیدن خطای دیگران پیش قدم باش.
قبل از آنکه دست و صورتت را بشوئی از بودن حوله یا دستمال مطمئن شو.
وقتی جنسی را برای تعویض می بری با سر و وضع مرتب برو.
انجام کارهایت را به خاطر بسپار.
اینشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوری که به مباحث اینشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز اینشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند. راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای اینشتین سخنرانی کند چرا که اینشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. اینشتین قبول کرد، اما در مورد این که اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.
به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درآمد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس اینشتین از میان حضار برخاست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!
روزی که امیرکبیر گریست
سال 1264 قمرى، نخستين برنامهى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبلهکوبى مىکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمىخواهند واکسن بزنند. بهويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان مىشود
هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باختهاند، امير بىدرنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مىکوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهکوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مىشدند يا از شهر بيرون مىرفتند
روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همهى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سىصد و سى نفر آبله کوبيدهاند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند.. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچههايتان آبلهکوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مىشود.. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست دادهاى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم…. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمىگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز
چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد…
در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مردهاند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مىکردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاىهاى مىگريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچهى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست
امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشکهايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.
ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيدهاند
امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويسها بساطشان را جمع مىکنند. تمام ايرانىها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مىگريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند
روحش شاد
…سرانجام، در عربدههاي ديوانهوار شبي تار و توفاني که دريا تلاشي
زنده داشت و جرقههاي رعد، زندهگي را در جامهي قارچهاي
وحشي به دامن کوهستان ميريخت; ديرگاه از کلبهي چوبين
ساحلي بيرون آمدم. و توفان با من درآويخت و شنل سُرخ مرا
تکان داد و من در زردتابيي فانوس، مخمل کبود آستر آن را
ديدم. و سرماي پائيزي استخوانهاي مرا لرزاند.
اما سايهي دراز پاهايام که بهدقت از نور نيمرنگ فانوس
ميگريخت و در پناه من به ظلمت خيس و غليظ شب
ميپيوست، به رفتوآمد تعجيل ميکرد. و من شتابام را بر او
تحميل ميکردم. و دلام در آتش بود. و موج دريا از سنگچين
ساحل لبپَر ميزد. و شب سنگين و سرد و توفاني بود. زمين
پُرآب و هوا پُرآتش بود. و من در شنل سُرخ خويش، شيطان
را ميمانستم که به مجلس عشرتهاي شوقانگيز ميرفت.
اما دلام در آتش بود و سوزندهگيي اين آتش را در گلوي
خوداحساس ميکردم. و باد، مرا از پيشرفتن مانع ميشد…
کنار ساحل آشوب، مرغي فرياد زد
و صداي او در غرش روشن رعد خفه شد.
و من فانوس را در قايق نهادم. و ريسمان قايق را از چوبپايه جدا
کردم. و در واپسرفت نخستين موجي که به زير قايق رسيد،
رو به درياي ظلمتآشوب پارو کشيدم. و در ولولهي موج و
باد ــ در آن شب نيمهخيس غليظ ــ به درياي ديوانه درآمدم که
کف جوشان غيظ بر لبان کبودش ميدويد.
موج از ساحل بالا ميکشيد
و دريا گُرده تهي ميکرد
و من در شيب تهيگاه دريا چنان فروميشدم که برخورد کف قايق را
با ماسههائي که درياي آبستن هرگز نخواهدشان زاد، احساس
ميکردم.
اما ميديدم که ناآسودهگيي روح من اندکاندک خود را به
آشفتهگيي دنياي خيس و تلاشکار بيرون واميگذارد.
و آرامآرام، رسوبآسايش را در اندرون خود احساس ميکردم.
ليکن شب آشفته بود
و دريا پرپر ميزد
و مستي ديرسيرابي در آشوبسرد امواج ديوانه به جُستوجوي
لذتي گريخته عربده ميکشيد…
و من ديدم که آسايشي يافتهام
و اکنون به حلزوني دربهدر ميمانم که در زيروزبررفت بيپايان
شتابندهگان دريا صدفي جُسته است.
و ميديدم که اگر فانوس را به آب افکنم و سياهيي شب را به
فروبستهگيي چشمان خود تعبير کنم، به بوداي بيدغدغه
مانندهام که درد را ازآنروي که طليعهتاز نيروانا ميداند به
دلاسودهگي برميگزارد.
اما من از مرگ به زندهگي گريخته بودم.
و بوي لجن نمکسود شب خفتنجاي ماهيخوارها که با انقلاب
ِامواج برآمده همراه وزش باد در نفس من چپيده بود، مرا به
دامن دريا کشيده بود.
و زيروفرارفت زندهوار دريا، مرا بهسان قايقي که باد دريا
ريسماناش را بگسلد از سکون مردهوار ساحل بر آب رانده
بود،
و در مييافتم از راهي که بودا گذشته است به زندهگي بازميگردم.
و در اين هنگام
در زردتابيي نيمرنگ فانوس، سرکشيي کوهههاي بيتاب را
مينگريستم.
و آسايش تن و روح من در اندرون من به خواب ميرفت.
و شب آشفته بود
و دريا چون مرغي سرکنده پرپرميزد و بهسان مستي ناسيراب به
جُستوجوي لذت عربده ميکشيد.
در آوار خونین گرگ و میش دیگر گونه مردی آنَک،
که خاک را سبز میخواست، و عشق را شایستهی زیباترین زنان
که اینَش به نظر هَدییَتی کم بها بود که خاک و سنگ را بشاید؛
چه مَردی، چه مَردی، که میگفت:
قلب را شایستهتر آن، که به هفت شمشیر عشق در خون نشیند،
و گلو را بایستهتر آن، که زیباترین نامها را بگوید،
و شیرآهن کوهمردی از این گونه عاشق،
میدان خونین سرنوشت، به پاشنهی آشیل درنوشت.
روئينهتنی که راز مرگش اندوه عشق و غم تنهایی بود،
آه اسفندیار مغموم:
تورا آن به که چشم فرو پوشیده باشی!
آیا نه؛ یکی نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد؟
من تنها فریاد زدم: «نه!»
من از فرو رفتن تن زدم، صدایی بودم من، شَکلی میان اَشکال،
و معنایی یافتم.
من، بودم؛ و شدم،
نه زان گونه که غنچهای گلی، یا ریشهای که جوانهای یا یکی دانه که جنگلی!
راست بدان گونه که عالی مردی شهیدی! تا آسمان بر او نماز برد.
من بینوا بندَگَکی سر به راه نبودم، و راه بهشت مینوی من، بُز رو طوع و خاکساری نبود.
مرا دیگرگونه خدایی میبایست، شایستهی آفرینهای که نوالهی ناگزیر را گردن کج نمیکند!
و خدایی دیگر گونه آفریدم!
دریغا شیرآهن کوه مردا که تو بودی، و کوهوار پیش از آنکه به خاک افتی، نستوه و استوار، مرده بودی
اما نه خدا و نه شیطان!
سرنوشت تو را بتی رقم زد، که دیگران میپرستیدند!
بتی که دیگرانش میپرستیدند.
شاملو