Archive for the ‘دست نوشته ها’ Category

من فریب خورده ی کافر ملهد ، رفتم سپاه . . .

Thursday, August 19th, 2010

امروز رفتم واسه دعوتنامه سپاه نوشهر
خودم رو سر وقت ساعت 10 صبح که تو نامه بود رسوندم به سپاه نوشهر ، موبایل هم نبردم تا همون مشکل تهران واسه گوشیم پیش بیاد. رفتم درب ورودی دژبانی کیفم رو گشتند و موبایلم رو خواستند.موبایل که نداشتم ولی خوب کیفم رو گشتند. رفتم تو سپاه و دفتر فرمانده ، خواستند برم واحد اطلاعات سپاه ، من هم مظلوم هی میفرستادند اینور هی میفرستادند اونور.
خلاصه رفتم تو اتاق رئیس اطلاعات سپاه که قبلا هم دیده بودمش ، فکر کنم همین موقع ها بود پارسال منو خواسته بودن ، نامه ی اون موقع هم رو سایت هست اگه بگردید. خلاصه اومد همین که بشینه به من گفت اصل این نامه ای که به شما دادیم کجاست ، خندم گرفت ،گفتم نامه دفترم هست ، گفت نامه رو بعدا واسه ما بفرستید بیاد،
نمیدونم آدم نامه ارسالی رو که پس نمیگیره
همین نشست گفت شما قرار بود با  ما همکاری کنید ، من شاخ درآوردم ، گفتم ، من؟؟؟ گفت بله ، خودم شک کردم ، گفتم نکنه به اینا قول داده بودم یه کاری واسشون بکنم بازمم یادم رفته ، بعد فکر کردم دیدم نه من اصلا با اینا کاری نداشتم ، گفتم فکر نمیکنم ، شما از من انتقاد خواستید ، ما هم ارسال کردیم ، دیگه فکر نکنم مشکل دیگه ای باشه؟
گفت نه حالا بگذریم، ما یه سری گزارشات به دستمون رسیده که شما در سایتتون گرد و خاک بلند کردید ؟
گفتم گرد و خاک ؟ من مطلب رو سایتم مینویسم ، حالا شما مطلبش رو خوندید ؟
بله ما خوندیم ، من خودم که شخصا نخوندم ، ولی شما دارید کارهایی میکنید که این دشمنان رو خوشحال میکنه ، کارهای شما دشمن پسند هست . ما شما رو زیر ذره بین داریم ، ما میدونیم شما دارید چه کار میکنید. ما میدونیم شما مطالب رو با چه نیتی میذارید.
من گفتم : من والا هر مطلبی که رو سایتم مینویسم در چهارچوب قانون اساسی هست ، اگر مطلبی هم هست که ممکنه شما از خوندنش ناراحت بشید یا خلاف قانون هست ، خوب به من بگید ، اصلاحش کنم.
بعد اومد گفت شما خودتون نمیدونید ، دارید به دشمن کمک میکنید ، شما دارید پا جا پای گروه های منافقین میذارید ،
عصبانی شدم که من به عنوان کسی که همیشه به یک چیز میدونم اعتقاد راسخ داشتم ، اونم امنیت ملی و حفاظت از تمامیت ارضی کشور هست باید بهم بگن تو خائنی تو جزو چریکهای مجاهدین هستی و از این قبیل ، من با این گروه ها کاری ندارم ، ولی شخصا به هیچ وجه اعتقادی هم بهشون ندارم.
بعد اومد گفت آره شما دارید خط میگیرید از آمریکا و انگلیس ، من یک مثالی برای شما می زنم ، یک مثال از دوران خودش برام زد و گفت یه حاجی بود توی یکی از این شهرای جنوبی کشور توی یکی از این شهرهایی که شیعه و سنی زیاد هستن ، رفت اونجا یک برنامه ای گذاشت درباره بی بی دو عالم حضرت فاطمه زهرا ، مراسم هم در این مورد بود که چی شد که حضرت فاطمه شهید شد و این صحبتها ، امام جمعه اون شهر خیلی زرنگ بود ، میره به نیروهای امنیتی میگه که یک همچین جریانی تو شهر هست که ممکنه باعث ایجاد اختلاف در بین شیعه و سنی تو شهر بشه ، نیروهای سخت کوش امنیتی میان پیگیری میکنن ، میبینن یک حاجی این پول رو به اون مسجد داده، حاجی رو میخوان ، حاجی میگه والا یکی از دوستان از من خواست که این پولو بدم برای این کار فقط اسمی ازش برده نشه ،  من هم بدم این کارو واسش کردم ، خلاصه نیروهای امنیتی میان این موضوع رو پیگیری میکنن میبینن که خیلی اوضاع از این حرفها خرابتر هست ، به همین شکل 9 رده بالاتر از اون حاجی رو میگیرن و همه ناخواسته برای یک امر خیر این کارو کرده بودن ، آخرش معلوم میشه که این پول رو انگلیس داده بود واسه ایجاد نا امنی در اون شهر.
خوب وقتی ما یه همچین دشمنایی داریم ، چه کار کنیم؟ نباید به اونها کمک کرد ، شما دارید به اونها کمک میکنید. یه دفه گفت یه مثال دیگه واست میزنم .
یکی از همین خبرنگارهای نوشهری اومد قبل از اینکه مطلبی رو منتقل بکنه برد رسانه ایش کرد و تو روزنامه چاپش کرد . بعد ما هنوز چیزی ندیده بودیم ، خودش یه هفته بعد اومد اینجا اعلام پشیمانی کرد و ما هم البته کاریش نداشتیم ، ولی خوب این کارش درست نبود ، نباید رسانه ای میشد.
اگر اشتباهی هست باید عنوان بشه ولی نه اینکه رسانه ای بشه .
گفت مثلا همین خود شما ، روز 22 خرداد رفتید تهران ، بازداشت هم شدید. میخواستید اغتشاش کنید. برای چی میخواستید این کار رو بکنید ، شما هر کاری میکنید باید برای حفظ نظام باشه ، نه از بین بردنش.
یه دفه دیدم داره زیادی از حدش میره جلو گفتم ، یک لحظه اجازه بدید ، شما فکر کردید که من رو آوردید اینجا برای چی ؟
شما بالای نامتون نوشتید دعوتنامه بعد دارید این طوری صحبت میکنید ، اگر دعوتنامه است پس اومدیم اینجا که صحبت کنیم. اگر قرار بر تفتیش اعتقادی بوده ، که بحثش جداست .
اومد گفت نه ما وقتی از شما خواستیم حاضر بشید ، یعنی دعوت کردیم ، وگرنه میتونستیم احضاریه بدیم به صورت قضایی پیگیری کنیم.
گفتم باشه پس بذارید بگم تا بدونید ، من شخصا با نظام مشکلی ندارم ، با هیچ نظامی مشکل ندارم ، من فقط میخوام که قانون اساسی به شکل صحیح و کامل ، تاکیدم بر کامل بودنش هست ، اجرا بشه . نه اینکه قوانین به صورت گزینشی اجرا بشن.
گفت شما در سایتتون مطالب ضد و نقیض مینویسید ، گفتم ، از این واضحتر مطالبم رو چطور بنویسم؟
گفت شما باید تابع قانون باشید ، باید قانون رو رعایت کنید. اگر بدونید که منافقین دارند از محتوای سایت شما استفاده میکنند ، دیگه این مطالب رو نمینویسید.
یه مقدار هم من مثل همیشه از مواضع خودم دفاع کردم و باز هم بهش گفتم که من با یک اصلاحات انقلابی موافقم نه یک انقلاب اصلاحاتی  .
یه کم جا خورد گفت نه اصلا اسلام دین اصلاحات هست ، گفت مثلا در قرآن اومده که هر روزت باید بهتر از دیروزت باشد.
به هر شکل ما گزارشاتی داریم از سایت شما ، گفتم آقای موسوی دقت کنید که سایت من همین حالا هم برقرار هست ، میتونید برید مطالبش رو بخونید ، اگر پرینت دارید بفرمائید نشون بدید اگر نه که ….
گفت نه برای ما از بالا زنگ زدن ، کسایی که شما رو زیر نظر دارن ، شما زیر ذره بین ما هستی …
تو دلم گفتم منو اگه زیر میکروسکوپ هم بزاری بازم نمیتونی چیزی پیدا کنی . چون من داخل و بیرونم کلا یکیه ، و هر چیزی بشه درجا تو سایتم هست و میتونی بخونی پس نقطه تاریکی وجود نداره که بخوای بهش گیر بدی  بعد بگی بخاطر این یک نقطه ی سیاه تو منافقی…
گفت شما در حال حاضر مسیر ضد انقلاب رو میرید ، شما فطنه گرید ، شما فریب خورده اید و …
اون سه تا نقطه واسه اینه که وقتی گفت فریب خورده من زدم زیر خنده ، یاد این برنامه پارازیت افتادم ، گاهی تو ماهواره پخش میشه ، وقت بکنم تو اینترنت میبینم. اول برنامه میاد میگه ما یه سری فریب خورده دست دشمنانیم ، بعد گفتم حتما جرم من با اونا یکیه دیگه . وقتی خندیدم هم یه کمی شاکی شد.
هی میخواست به زور بگه شما عامل مرتبط هستید شما دارید خط میگیرید از جایی از کسی. گفتم عزیز من ، من با هیچ کس در ارتباط نیستم ، هیچ کسی هم به من خط نمیده. هر کسی که میتونست خط بده ، خط خطی شده.
بعد گفت مثلا در همین جریان فتنه اخیر ( 17.000.000.000$ ) هفده میلیارد دلار (خیلی میشه ) منافقین هزینه کردند.
گفت شما فیلم گشت ارشاد رو مثلا تو سایتتون گذاشتید ، اون چی ؟
گفتم انتقاد مدنی ، یعنی من این فیلم رو باید بزارم رو سایت شخصیم تا این انتقاد منتقل بشه .بعد سایت من که سایت خبرگزاری نیست ، سایت شخصیه.
اومد گفت من که نمیگم نظام پاکه پاکه ، مشکلات هست ولی شا نباید اینها رو به نام تشکیلات بزنید . من میام در سپاه به عنوان یک نیرو یک حرکت غلطی رو انجام میدم ، مقصر تشکیلات نیست که.
منم گفتم مقصر که تشکیلات نیست ولی پاسخگویی باید از تشکیلاتی باشه که این ماموریت رو به شما داده
یه مقدار حرفهای دیگه هم زد که تکراری بود و همش میخواست بگه تو کافری و ملهد هستی و ضد انقلاب و ضد نظام و فریب خورده و فتنه گر و حامی انگلیس و آمریکا و از این حرفهایی :)
بعد هم گفت این خط  و این هم نشون ، یه بار دیگه شما رو نمیخوایم . دفه بعد یه شکل دیگه برخورد میکنیم.

احضاریه جدید . . ماه رمضان مارو دعوت کردن واسه صبحونه

Wednesday, August 18th, 2010

سلام امروز یه نفر از دوستای قدیمیم اومد دم دفترم (اسمش پدی بود ) ، گفت بیا این پاکت و بگیر که ماشینم بد جاییه ، گرفتم وا کردم دیدم یه احضاریه جدید ، البته بالاش نوشته دعوتنامه ولی نمیدونم چرا آخرش گفته حاضر شوید :)

حالا حتما صحبتهایی که میشه رو به زودی میزارم رو سایت…

یاد یاران یاد یار

Sunday, August 15th, 2010

یاد یاران یاد یار

یاد دوستان بی قرار

بی قراری نمایش بود در آن زمان

این زمان بود ، بی قرار ای دوستان

این زمان بود آمد و رفت کسی

رفته آن را نپرستید ، با خود گفت

این دوستان ، این یاران

زود می آیند ، زود می روند

ولی با این همه عشق و محبت

جملگی ساده می آمدند و باز رفتند

ولی در این میان باز من بودم و من

من خسته ولی بر پای بسته

به پای سنگهای بیابان ، بیابان دوری

یکی آمد و با من گفت

سخنها گفت ، از دور و نزدیک

که باز هم تو بودی و تو

که تو هستی ، تو مانی و تو

من از جمله حرفهایش ، درسهایش

یک چیز فهمیدم

گر در این وادی همچون سنگ باشی

دراین رودخانه ی بی قرار

رود تو را می برد ای سنگ ، حتی گر تخته سنگ باشی

ولی توانی باز ماندن ز رفتن ، باز ماندن

فقط بمان و سخت تر شو

فقط مان و سنگ تر شو

کوه که نتوانی شد ، اما

سنگینتر شو ، سنگ تر شو

آن زمان تنها توانی ایستادن

نه رفتن نه بازماندن

این همه باز گفتیم هیچ است

همان دوستی باز یادگار است

ganji.us یک ساله شد ، تولدت مبارک :)

Friday, August 13th, 2010

امروز رفتم تو سایتم و یک نگاهی انداختم دیدم سایتم یکساله شد :)

تولدش مبارک ، نمیدونم واسه تولد سایتم چی بگیرم واسش ، شما راهنمایی کنید. کامنت بزارید

تولد سایتم

گنجی دات یو اس یک ساله شد

شعر شبانگاهی …

Tuesday, July 27th, 2010

چند شب پیش با علی دوستم که حتما عکسش رو تو فیس بوک میزارم ، داشتیم اس ام اس بازی میکردیم ، گفتم شعر بگیم ، گفت بگیم ، این شعر زیرم ماله جفتمونه ، یکی اون ، یکی من…. :)

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو بر در میخانه لیلا نشست

گفت راز و نیازی با خدا:

ای خدا ، ای تو مجنون ساز ، لیلی ساز

نگو نا مهربان بودیم ، رفتیم

نگو ، اینها دلیل محکمی نیست

بگو با دیگران بودیم و رفتیم

بگو چون مهربان بودیم ، هستیم

بگو تا عشق باشد ، دلیلی هست برای زنده ماندن ، ابر ماندن

آری ، باید ماند و زندگی کرد

برای آینده ها کاری کرد

هیچ

Sunday, July 11th, 2010

آه که اين زندگي پر اميد ، پر درد ميشود ، شاديهاي جهان برايت غم ميشوند آه که اي همه زيبايي دنيا فراموش ميشود ، براي … هيچ و هيچ
و اين هيچ گاهي براي کساني که زندگي خود را مديون آن مي دانند چقدر عذاب آور است. در هنگامه حضور و طلوع اولين هيچ خود را ميبازند و ميفروشند. همه ي زيبايي هاي دنيا عشق و علاقه به خداوند را فداي آن هيچ ميکنند.
آه که چقدر اين هيچ ميتواند بر زندگي ما تاثير گزار باشد. امروز را ميبينم که غم و غصه جايگزين آن همه شادي و ديدن و شناخت دنياي زيبا ميشود فقط و فقط بخاطر هيچ.
مگر چقدر اين ارزش دارد که همه از برايش ميکوشند ولي وقت تقسيم که ميشود به جاي کوشش دندانها خود را تيز ميکنند و با تمام سرعت به سمت آن ميدوند حتي اگر کسي از آنها جلوتر برود همچو موجودي هار او را گازش ميگيرند.
آه که چقدر بد است انسانها همهچيز را به خاطر اين هيچ چيز از دست ميدهند و نميدانند که تا امروز آن هيچ چقدر بوده و از امروز نيز همان مقدار خواهد بود. عشق و علاقه ، اعتماد و تلاش همه مشکلات را حل ميکند و خداوند تنها کسي است که ميداند انسانها براي خود تصميم گيرنده اند. خداوند به ما قدرت تعقل را داد تا فکر کنيم ، پس آينده امان را خودمان رقم ميزنيم.
و خداوند تنها ناظر بر اعمال است. ميبينيد که هر کس چه ميکند با آن قدرت تعقل ، يکي تمام زندگي اش را به دنبال هيچ ميرود، يکي بدون هيچ ميسازد و تمام زندگي را از اين همه عشق لذت ميبرد.
چشمانم ميبندم و بدون هيچ دغدغه اي ، بدون اينکه حتي فکر کنم که کجا هستم ، که حتي چه هستم . به اوج ميروم و باز هم به اوج ميروم و باز هم به اوج ميروم تا ببينم خدا چرا به ما قدرت داد. ميبينم آنچه که دوست دارم ، آب روان پاک و چشمه زيباي بهاري ، زيبا در باغ نا کجا و درخت تنومند نزديکتر از جنگل انبوه که در پشت آن کوههاي استوار قامت بلند کرده و ميگويند ما قويتريم و مي ايستيم ، هيچ يک از اين زيبايي ها را نبينيم و تنها ببينيم که چگونه ميتوان اين همه را فراموش کرد و فقط و فقط به هيچ فکر کنيم.
و آن هيچ چيزي نيست جز “پول”