Archive for the ‘دست نوشته ها’ Category

ای جماعت خواب غفلت تا به کی ؟

Wednesday, August 31st, 2011

ای جماعت خواب غفلت تا به کی ؟

بی خبر آسوده خفتن تا به کی ؟

سهل و آسان تیر و رگبار و اتش

بر سر شب زنده داران تا به کی ؟

مادرم ، فریاد زن بار قمت

شکوه ها در پرده پنهان تا به کی؟

این جوانان پر از شور و امید

سهم قبرستان و زندان تا به کی

می رود تا اوج ، این موج یقین

سد شدن بر راه ایمان تا به کی؟

این نه جنگ است ، این طلب از بهر حق

پایمال حق انسان تا به کی ؟

کوه غیرت بر تن پیکار ما

زور و شلاق و شکنجه تا به کی؟

بار دیگر بانگها بر بامها

بی صدا در گوش طوفان تا به کی؟

مشتها افسانه می سازد دگر

زندگانی با گدایی تا به کی؟

میچکد خون از لب شاه وطن

خوردن از چنگال شیطان تا به کی ؟

می زند هر دم به تیغی شانه ام

بی صدا از زجه مردن تا به کی ؟

کور شو دیو پلید از انتظار

انتظار مرگ ایران تا به کی؟

پر شود آخر ز گل کاشانه ام

بذر کینه ، بر کویرش تا به کی؟

چه مراد ماند

Wednesday, June 8th, 2011

ز پی ات مراد خود را دو سه روز ترک گفتم – چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد

 

مولانا

روزهای آخر قبل از تبدیل شدن به موزه

Thursday, March 3rd, 2011

به نام آنکه انسانها را آزاد آفرید

اگر امروز آن منبع انرژی و قدرت پایان نا پذیر ، متولی جهان ، باز هم بخواهد موجودی را در یکی از کرات از میلیون ها ذره خلقتش بیافریند ، باز هم آزاد خواهد آفرید؟

یا اینکه قدرت تصمیم را از آنها می گیرد، به پرندگان بال نمی دهد ، به درختان ریشه نمی دهد ، از ابرها قدرت بارش را می گیرد و خورشید را بر زمین نمیتابانید؟

اگر خداوند از وجود پاکش بر انسانها دمیده باشد و در هر انسانی بخشی از عظمت و لطافت خود را قرار داده باشد دیگر خداوند به جای آنها تصمیم نمی گیرد، می گیرد؟

این روزها فکر کردن را از همه چیز بیشتر دوست داشتم و هر چه بیشتر فکر می کردم بیشتر به پذیرش حقی که خود او به انسان داده پی می برم. فکر می کنم که چرا درها گاهی بسته می شوند و چرا دیوارها راه حرکت را میگیرند و سقف راه پرواز به آسمان را بسته؟ به نتیجه ای نرسیدم.

شاید آن دیوارها و درها ، شاید ان میله های پشت شیشه جلوی فرار کبوتری را بگیرد ، اما پرواز فکر انسانی که خدا روحش را در او دمیده نمیتواند بگیرد. شاید ان ساختمان هم دلش گرفته او هم دلش پرواز می خواهد او هم در سالهای آخرینش دلش روحی شاد می خواست. شاید او هم از این همه ناله ها و فریاد ها یی که از درونش بر می خواست و می گفت چرا مرا بسته ای شرمنده بود و حال پس از سالها صدای نغمه سرای صدها جوانه او را از این شرمندگی بیرون برد و آماده است برای مردن در آرامش.

من که در خوفناکترین کابوسهای خویش خداوند را می یافتم و می یابم نمی دانم آنکه می خواهد این جوانه های سبز را در بیداری به بند بندد و بند بند ساقه هایشان را ببرد و برگهایشان را بکند و جوانه را پژمرده و مرده سازد چگونه می تواند خدا را نبیند ؟ خدا هست در همان جوان ترین جوانه در نزدیکترین به تو ، یعنی خود تو. خداوند در درون توست به صدای درونت گوش کن ، حتی آن جوانه ی پژمرده تو را بخشیده است.

محرم ماه خون که نه ماه پیروزی

Tuesday, December 21st, 2010

هر سال وقتی به دهه محرم می رسیم می بینم خیابان ها پر است از پارچه ها و پرچمهای عزاداری سیاه و کسانی که به نیت پیروزی خون بر شمشیر خیرات میکنند.
حسین شمشیر گرفت و به جنگ مزدورانی رفت که مطمئن بود که آنها خطا می کنند و خطاهای آنها آنقدر برزگ و نابخشودنی بود که باید به تقابل به آنها پیش می رفت ، حتی اگر شده بود ، تنها
حسین به جنگ خون رفت ، به جنگ نا برابر خون در مقابل شمشیر و همیشه در طول تاریخ انسانیت این خون بوده که پیروز بوده نه شمشیر ، می گویند به هر چیزی می توان تکیه کرد مگر شمشیر . راهی که حسین در آن پا نهاد رنگش ، رنگ خون بود قرمز اما پایانی داشت سبز ، پس راه ، همان راه سبز است.
جنگ بر روی خون انسانهایی که تا دیروز در بین ما بودند و ما همه آنها را می دیدیم و می گفتیم خداوندا تا به کی باید ما و این دوستانمان فقط حرف بزنیم ، و حال می بینیم که آنها در بین ما نیستند و تنها رنگ سرخ خونشان در راه سبز حسینی ریخته شد. ظالمان بدانند که هرگز پیروز نخواهند بود ، با وجود کسانی با سیره حسین و پشتیبان حسین. آنها هستند و خواهند بود. همانطور که بوده اند و جنگیدند و خون دادند و رفتند.
و این یک جمله را از ذهن بیرون نخواهم برد و برای خود تکرار می کنم که ابله ترین فرد کسی است که می داند زندگی ذلت بار دارد و سکوت میکند

جاويدان ايران

Tuesday, September 14th, 2010

این هم روز جمعه قبل وقتی که خیلی از وضعیت موجود ناراحت بودم نوشتم…

آماده ایم برای یک تغییر

ايران           ايران

ايران           ايران

وطنم           وطنم

عشق من زتو                 نه آمده نه مي رود

نام جاودان تو         شده روح و جان ( از وجود ) من

خاک کيمياي تو               عزيز تر ز خون من

چهار فصل تو                همه ، به ز دنيا

همه مردمان تو       نيک خصلت و وطن پرست

جان من ، جان من فداي تو

جوانان ايران ، ز قدرت زجرات ، ز هوش و زکاوت ، زهر جا ، زبانزد به دنيا

مي خوانند يک صدا ،         جاويدان ايران

سرچشمه سرشتم       ايرانم ،          روز و شبم ، به يادت                  ايرانم

هر که باشم ، هر کجا باشم ، با توام من ، ايرانم

هرچه خواهم ، هر چه دارم          ، از تو دارم ،          ايرانم

وصف نامت ، در کلامم ، نگنجد ايرانم

خانواده و زندگی

Tuesday, August 24th, 2010

می خواستم دیشب بنویسم ولی مهمون تو اتاق بود و نتونستم برق رو روشن کنم ، امشب می نویسم .

از کجا شروع کنم رو نمی دونم ولی خوب می گم دیگه ؛

پله ها وقتی زیاد شوند سخت می شوند، وقتی از این پله ها بالا می ری ، وقتی خسته می شی گاهی حتی خودتم عصبانی می شی که چرا باید پله ها رو بالا بری البته اگر برای تفریح رفته باشی پله نوردی :)

اگه ناخواسته هم بهت بگن باید از این پله ها بری بالا ، خوب باید بری دیگه، اگه زندگی اون مسیری باشه و زنده بودنم او پله ها وسنت هرچی که بالاتر می ری از زنده بودن خسته می شی و سنت ، نه خود مسیر حالا اگر او یک مسیر هموار باشه بازم فرقی نمی کنه در هر صورت از زندگی خسته نمی شی ، اگه شدی که …..

جمع بندی کنم حرفام رو ، زندگی اگه هسته ی وجودیش خسته کننده بود هیچوقت از مسیر خسته نمی شدی از اصل ماجرا خسته می شدی .

فکر کن چشمات رو بستی الان دیگه :) ، یه باد خنک میزنه و برخوردش رو کامل حس می کنی صدای آب رو می شنوی از بین یه سری بوته های کوچک و علف های سبز روشن می ری سمت اون صدای آب ، می رسی به یک برکه ی آب که یه آبشار از روی یه کوه سنگی دهن وا کرده و قطره های کوچک آب که باد آنها را به صورتت میزنه و با اون باد خنک همگام می شه و بهتر صورتت رو هم می نوازه ، آفتاب رو از بین برگهای درختان بلند می تونی ببینی .

یه صدای خنده ی بچه ی کوچولو هم بذارکنارش دنبال صدا که می گردی و سرت را می چرخونی میبینی که بچه اومده و داره تو آب پاک بازی می کنه و میره سمت رودخانه می ری توی اون آب ،پات که می خوره به آب نفست هوری می ریزه ، آخه آب سرد بود :) ، صدای آب رو گوش می کنی ، چقدر قشنگه نه ؟

سرت رو می چرخونی تخته سنگ های بزرگ و درختهای سرسبز و بوته ها و علفهای زیاد که تنوع رنگشون آدم رو یاد گلخونه میندازه و رنگهای شادش .

خدا می دونه که من عاشق همچین جائیم .

ای پاک ترین نهادانسانیت ، ای شادترین جمله ی زندگی ، ای زیباترین گل جهان ،ای خوشبوترین عطر جهان ، ای بی قرارترین باد، ای بن بست کننده ی تنهایی ها و ای سنگ صبور ، مادر .

ای قدرت ، ای عظمت ، ای قویتر از سلطان ، ای مستحکم تر از کوهها ، ای مهربان ای دلیل آرامش ، ای از خود گذشته ،ای پشتوانه ای که با دیدن آن روی و رخت دل من شاد شود ، ای پدر.

ای دوستدار،ای همراه ، ای نگران از لحظه ای دوری، ای دلیل شادی ، ای درک زیبایی مهر ، ای خواهر

و تو ای مرکز ، ای مقر و ای عشق ، ای خانواده

همه در یک کلمه، تنها و تنها در یک کلمه ، خانواده …

چقدر خوب بود اگر من همیشه ، از همان روز ازل ، می دانستم که این است ، امروز هم دیراست چقدر خوب بود که برخی اوقات آدم وقتی بخواد یه چیزی رو بفهمه حتما باید به یه سری مراحل ادراک هم برسه و چقدر بدتر که آدم دیر بهش برسه .

امشب سالگرد ازدواج خواهرم هم بود . من و پدرم کنار هم بودیم و موقع عکس گرفتن من رفتم پدرم رو در آغوش گرفتم و سرم رو گذاشتم رو شونه هاش و خلاصه نمی دونم چطور بایست بگم ، ولی یه لحظه خیلی حال کردم مثل دفعه های پیش نبود .یادمه یه دوستی داشتم که می گفت : آدما باید تا هستن از کنار هم بودن لذت ببرن ، وقتی که نیستی که دیگه نمی تونن …. منم راستش از همون موقع حرفش روم تاثیر گذاشت ، تصمیم گرفتم که به حرفش عمل کنم . چون دوری از یه نفر که دوستش داری خودش دردناکه و بدترش اینه که آدم اون رو تو دلش هم جا نداده باشه تاحداقل با دلش گاهی بهش سر بزنه .

دیگه نم نم داره خوابم می گیره ، حرف آخر امشبم همین بود.

راستش یه چیز دیگه سرویس رایگان وبلاگ سی پکت هم راه افتاد ، دوست داشتید ، یه وبلاگ بسازید ،10 مگا بایت هم فضا داره.