می خواستم دیشب بنویسم ولی مهمون تو اتاق بود و نتونستم برق رو روشن کنم ، امشب می نویسم .
از کجا شروع کنم رو نمی دونم ولی خوب می گم دیگه ؛
پله ها وقتی زیاد شوند سخت می شوند، وقتی از این پله ها بالا می ری ، وقتی خسته می شی گاهی حتی خودتم عصبانی می شی که چرا باید پله ها رو بالا بری البته اگر برای تفریح رفته باشی پله نوردی 
اگه ناخواسته هم بهت بگن باید از این پله ها بری بالا ، خوب باید بری دیگه، اگه زندگی اون مسیری باشه و زنده بودنم او پله ها وسنت هرچی که بالاتر می ری از زنده بودن خسته می شی و سنت ، نه خود مسیر حالا اگر او یک مسیر هموار باشه بازم فرقی نمی کنه در هر صورت از زندگی خسته نمی شی ، اگه شدی که …..
جمع بندی کنم حرفام رو ، زندگی اگه هسته ی وجودیش خسته کننده بود هیچوقت از مسیر خسته نمی شدی از اصل ماجرا خسته می شدی .
فکر کن چشمات رو بستی الان دیگه
، یه باد خنک میزنه و برخوردش رو کامل حس می کنی صدای آب رو می شنوی از بین یه سری بوته های کوچک و علف های سبز روشن می ری سمت اون صدای آب ، می رسی به یک برکه ی آب که یه آبشار از روی یه کوه سنگی دهن وا کرده و قطره های کوچک آب که باد آنها را به صورتت میزنه و با اون باد خنک همگام می شه و بهتر صورتت رو هم می نوازه ، آفتاب رو از بین برگهای درختان بلند می تونی ببینی .
یه صدای خنده ی بچه ی کوچولو هم بذارکنارش دنبال صدا که می گردی و سرت را می چرخونی میبینی که بچه اومده و داره تو آب پاک بازی می کنه و میره سمت رودخانه می ری توی اون آب ،پات که می خوره به آب نفست هوری می ریزه ، آخه آب سرد بود
، صدای آب رو گوش می کنی ، چقدر قشنگه نه ؟
سرت رو می چرخونی تخته سنگ های بزرگ و درختهای سرسبز و بوته ها و علفهای زیاد که تنوع رنگشون آدم رو یاد گلخونه میندازه و رنگهای شادش .
خدا می دونه که من عاشق همچین جائیم .
ای پاک ترین نهادانسانیت ، ای شادترین جمله ی زندگی ، ای زیباترین گل جهان ،ای خوشبوترین عطر جهان ، ای بی قرارترین باد، ای بن بست کننده ی تنهایی ها و ای سنگ صبور ، مادر .
ای قدرت ، ای عظمت ، ای قویتر از سلطان ، ای مستحکم تر از کوهها ، ای مهربان ای دلیل آرامش ، ای از خود گذشته ،ای پشتوانه ای که با دیدن آن روی و رخت دل من شاد شود ، ای پدر.
ای دوستدار،ای همراه ، ای نگران از لحظه ای دوری، ای دلیل شادی ، ای درک زیبایی مهر ، ای خواهر
و تو ای مرکز ، ای مقر و ای عشق ، ای خانواده
همه در یک کلمه، تنها و تنها در یک کلمه ، خانواده …
چقدر خوب بود اگر من همیشه ، از همان روز ازل ، می دانستم که این است ، امروز هم دیراست چقدر خوب بود که برخی اوقات آدم وقتی بخواد یه چیزی رو بفهمه حتما باید به یه سری مراحل ادراک هم برسه و چقدر بدتر که آدم دیر بهش برسه .
امشب سالگرد ازدواج خواهرم هم بود . من و پدرم کنار هم بودیم و موقع عکس گرفتن من رفتم پدرم رو در آغوش گرفتم و سرم رو گذاشتم رو شونه هاش و خلاصه نمی دونم چطور بایست بگم ، ولی یه لحظه خیلی حال کردم مثل دفعه های پیش نبود .یادمه یه دوستی داشتم که می گفت : آدما باید تا هستن از کنار هم بودن لذت ببرن ، وقتی که نیستی که دیگه نمی تونن …. منم راستش از همون موقع حرفش روم تاثیر گذاشت ، تصمیم گرفتم که به حرفش عمل کنم . چون دوری از یه نفر که دوستش داری خودش دردناکه و بدترش اینه که آدم اون رو تو دلش هم جا نداده باشه تاحداقل با دلش گاهی بهش سر بزنه .
دیگه نم نم داره خوابم می گیره ، حرف آخر امشبم همین بود.
راستش یه چیز دیگه سرویس رایگان وبلاگ سی پکت هم راه افتاد ، دوست داشتید ، یه وبلاگ بسازید ،10 مگا بایت هم فضا داره.