Archive for September 27th, 2010

فرماندهی محترم انتظامی شهرستان نوشهر

Monday, September 27th, 2010

                    11/6/89

به نام خدا

با درود

ضمن عرض قبولی طاعات و عبادات و خسته نباشید جهت برقراری امنیت در منطقه احتراما بدینوسیله برخوردی ناصحیح از ماموران آن واحد انتظامی را به اطلاع شما فرمانده محترم می رسانم که امیدوارم با توجه به قاطعیت خود در مدیریت ، پیگیر این موضوع نیز، باشید. در تاریخ 11/6/89 یکی از اتومبیل های یگان امداد در ورودی بازار نوشهر مستقر بود ، مامورین انتظامی در ضلع شمالی میدان دست پسر جوانی را گرفته و با برخوردی خشن و زننده کشان کشان آن جوان را به سمت اتومبیل می بردند دختر جوانی هم دنبال آنها در حال صحبت کردن با مامور بود . پسر جوان را به زور به داخل اتومبیل نیروی انتظامی حل دادند و با دختر جوان چند کلمه ای به تندی گفتگو کردند و رفتند .

مردم نیز با دیدن این تصویر بسیار حیرت زده شده بودند و از یکدیگر می پرسیدند مگر چه کار کرده ؟ فردی از میان جمعیت گفت لباسش مشکل داشت . تقریبا تمام کسانی که در آنجا بودند بدون استثنا این عمل نا پسند را به تمسخر گرفتند یا با جملاتی این برخورد ناپسند را محکوم کردند .

عرض بنده این است که همه ی ما تابع قانون اساسی هستیم و وقتی پرسش صحیح از قوانین ماست باید آن را رعایت کنیم . مامورین شما به عنوان مجری قانون باید به گونه ای برخورد کنند که نه تنها قانون اجرا شود بلکه فردی که قانون را رعایت نکرده ، به آن لحظه قناعت نکرده ، بلکه برای او تابعیت از قانون یک امر همیشگی شود . برخورد نامناسب مامور شما نه تنها بر آن فرد بلکه بر روی تمام شاهد عینی و شنوندگان ماجرا نیز تاثیر منفی خواهد گذاشت . سرخوردگی آن جوان اعتماد وی را از نظام می کاهد ، دختر همراه او تنها در خیابان و با آن وضع نگران از دید دیگران چه تعریفی خواهد داشت ؟ آیا از او انتظار تابعیت از قانون را به عنوان یک امر وجودی می توان داشت ؟

لذا خواهشمند است ، نه تنها این مورد پیگیری بلکه نسبت به روش برخورد ماموران تذکرات و آموزشهای لازم را ارائه دهید .

گل سرخی برای محبوبم

Monday, September 27th, 2010

” جان بلانکارد ” از روي نيمکت برخاست لباس ارتشي اش را مرتب کرد و به
تماشاي انبوه مردم که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي
گرفتند مشغول شد .
او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي
شناخت دختري با يک گل سرخ .
از سيزده ماه پيش دلبستگي‌اش به او آغاز شده بود.از يک
کتابخانه مرکزي در فلوريدا, با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را
شيفته و مسحور يافته بود,اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشتهايي
با مداد, که در حاشيه صفحات آن به چشم مي‌خورد . دست خطي لطيف که بازتابي
از ذهني هوشيار و درون بين و باطني ژرف داشت در صفحه اول ” جان” توانست
نام صاحب کتاب را بيابد:
“دوشيزه هاليس مي نل” .
با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.”
جان ” براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او درخواست کرد که به
نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد جان سوار کشتي شد تا براي خدمت در
جنگ
جهاني دوم عازم شود .در طول يکسال و يک ماه پس از آن , آن دو به تدريج
با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند .
هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به
تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد .
” جان ” درخواست عکس کرد ولي با مخالفت ” ميس هاليس ” روبه رو شد . به
نظر هاليس اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي
توانست براي او چندان با اهميت باشد . ولي سرانجام روز بازگشت ” جان ”
فرارسيد آن ها قرار نخستين ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد الظهر در
ايستگاه مرکزي نيويورک .
هاليس نوشته بود : تو مرا
خواهي شناخت از روي گل سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت .
بنابراين راس ساعت 7  ” جان ” به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست
مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود . ادامه ماجرا را از زبان خود جان
بشنويد :
” زن جواني داشت به سمت من مي‌آمد, بلند قامت و خوش اندام, موهاي
طلايي‌اش در حلقه‌هاي زيبا کنار گوش‌هاي ظريفش جمع شده بود , چشمان آبي
رنگش به رنگ آبي گل ها بود , و در لباس سبز روشنش به بهاري مي مانست که
جان گرفته باشد . من بي اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه
به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد . اندکي به
او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پرشوري از هم گشوده شد , اما به آهستگي
گفت ” ممکن است اجازه دهيد عبور کنم ؟ ” بي‌اختيار يک قدم ديگر به او
نزديک شدم ودر اين حال ميس هاليس را ديدم . تقريبا پشت سر آن دختر
ايستاده بود زني حدودا 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع
شده بود . اندکي چاق بود و مچ پايش نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه
جا گرفته بودند
دختر سبز پوش از من دور مي شد , من احساس کردم که بر سر يک دوراهي
قرارگرفته ام . از طرفي شوق وتمنايي عجيب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا
ميخواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به
معناي واقعي کلمه مسحور کرده بود , به ماندن دعوتم مي کرد .
او آن جا ايستاده بود با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و
موقر به نظر مي رسيد وچشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد .
ديگر به خود ترديد راه ندادم . کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که
در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد , از همان لحظه فهميدم که ديگر
عشقي در کار نخواهد بود ,
اما چيزي به دست آورده بودم که ارزشش حتي از عشق بيشتر بود ,
دوستي گرانبهايي که مي توانستم هميشه به آن افتخار کنم .
به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را براي
معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين .وجود وقتي شروع به صحبت کردم
از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم .
من ” جان بلانکارد” هستم و شما هم بايد دوشيزه مي نل باشيد . از ملاقات
شما بسيار خوشحالم . ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با
تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت: فرزندم من اصلا متوجه
نمي‌شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما
گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا
به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف
خيابان منتظر شماست .
او گفت که اين فقط يک امتحان است !
تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست !
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به
چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد