خانواده و زندگی

می خواستم دیشب بنویسم ولی مهمون تو اتاق بود و نتونستم برق رو روشن کنم ، امشب می نویسم .

از کجا شروع کنم رو نمی دونم ولی خوب می گم دیگه ؛

پله ها وقتی زیاد شوند سخت می شوند، وقتی از این پله ها بالا می ری ، وقتی خسته می شی گاهی حتی خودتم عصبانی می شی که چرا باید پله ها رو بالا بری البته اگر برای تفریح رفته باشی پله نوردی :)

اگه ناخواسته هم بهت بگن باید از این پله ها بری بالا ، خوب باید بری دیگه، اگه زندگی اون مسیری باشه و زنده بودنم او پله ها وسنت هرچی که بالاتر می ری از زنده بودن خسته می شی و سنت ، نه خود مسیر حالا اگر او یک مسیر هموار باشه بازم فرقی نمی کنه در هر صورت از زندگی خسته نمی شی ، اگه شدی که …..

جمع بندی کنم حرفام رو ، زندگی اگه هسته ی وجودیش خسته کننده بود هیچوقت از مسیر خسته نمی شدی از اصل ماجرا خسته می شدی .

فکر کن چشمات رو بستی الان دیگه :) ، یه باد خنک میزنه و برخوردش رو کامل حس می کنی صدای آب رو می شنوی از بین یه سری بوته های کوچک و علف های سبز روشن می ری سمت اون صدای آب ، می رسی به یک برکه ی آب که یه آبشار از روی یه کوه سنگی دهن وا کرده و قطره های کوچک آب که باد آنها را به صورتت میزنه و با اون باد خنک همگام می شه و بهتر صورتت رو هم می نوازه ، آفتاب رو از بین برگهای درختان بلند می تونی ببینی .

یه صدای خنده ی بچه ی کوچولو هم بذارکنارش دنبال صدا که می گردی و سرت را می چرخونی میبینی که بچه اومده و داره تو آب پاک بازی می کنه و میره سمت رودخانه می ری توی اون آب ،پات که می خوره به آب نفست هوری می ریزه ، آخه آب سرد بود :) ، صدای آب رو گوش می کنی ، چقدر قشنگه نه ؟

سرت رو می چرخونی تخته سنگ های بزرگ و درختهای سرسبز و بوته ها و علفهای زیاد که تنوع رنگشون آدم رو یاد گلخونه میندازه و رنگهای شادش .

خدا می دونه که من عاشق همچین جائیم .

ای پاک ترین نهادانسانیت ، ای شادترین جمله ی زندگی ، ای زیباترین گل جهان ،ای خوشبوترین عطر جهان ، ای بی قرارترین باد، ای بن بست کننده ی تنهایی ها و ای سنگ صبور ، مادر .

ای قدرت ، ای عظمت ، ای قویتر از سلطان ، ای مستحکم تر از کوهها ، ای مهربان ای دلیل آرامش ، ای از خود گذشته ،ای پشتوانه ای که با دیدن آن روی و رخت دل من شاد شود ، ای پدر.

ای دوستدار،ای همراه ، ای نگران از لحظه ای دوری، ای دلیل شادی ، ای درک زیبایی مهر ، ای خواهر

و تو ای مرکز ، ای مقر و ای عشق ، ای خانواده

همه در یک کلمه، تنها و تنها در یک کلمه ، خانواده …

چقدر خوب بود اگر من همیشه ، از همان روز ازل ، می دانستم که این است ، امروز هم دیراست چقدر خوب بود که برخی اوقات آدم وقتی بخواد یه چیزی رو بفهمه حتما باید به یه سری مراحل ادراک هم برسه و چقدر بدتر که آدم دیر بهش برسه .

امشب سالگرد ازدواج خواهرم هم بود . من و پدرم کنار هم بودیم و موقع عکس گرفتن من رفتم پدرم رو در آغوش گرفتم و سرم رو گذاشتم رو شونه هاش و خلاصه نمی دونم چطور بایست بگم ، ولی یه لحظه خیلی حال کردم مثل دفعه های پیش نبود .یادمه یه دوستی داشتم که می گفت : آدما باید تا هستن از کنار هم بودن لذت ببرن ، وقتی که نیستی که دیگه نمی تونن …. منم راستش از همون موقع حرفش روم تاثیر گذاشت ، تصمیم گرفتم که به حرفش عمل کنم . چون دوری از یه نفر که دوستش داری خودش دردناکه و بدترش اینه که آدم اون رو تو دلش هم جا نداده باشه تاحداقل با دلش گاهی بهش سر بزنه .

دیگه نم نم داره خوابم می گیره ، حرف آخر امشبم همین بود.

راستش یه چیز دیگه سرویس رایگان وبلاگ سی پکت هم راه افتاد ، دوست داشتید ، یه وبلاگ بسازید ،10 مگا بایت هم فضا داره.

Leave a Reply

*