یاد یاران یاد یار

یاد دوستان بی قرار

بی قراری نمایش بود در آن زمان

این زمان بود ، بی قرار ای دوستان

این زمان بود آمد و رفت کسی

رفته آن را نپرستید ، با خود گفت

این دوستان ، این یاران

زود می آیند ، زود می روند

ولی با این همه عشق و محبت

جملگی ساده می آمدند و باز رفتند

ولی در این میان باز من بودم و من

من خسته ولی بر پای بسته

به پای سنگهای بیابان ، بیابان دوری

یکی آمد و با من گفت

سخنها گفت ، از دور و نزدیک

که باز هم تو بودی و تو

که تو هستی ، تو مانی و تو

من از جمله حرفهایش ، درسهایش

یک چیز فهمیدم

گر در این وادی همچون سنگ باشی

دراین رودخانه ی بی قرار

رود تو را می برد ای سنگ ، حتی گر تخته سنگ باشی

ولی توانی باز ماندن ز رفتن ، باز ماندن

فقط بمان و سخت تر شو

فقط مان و سنگ تر شو

کوه که نتوانی شد ، اما

سنگینتر شو ، سنگ تر شو

آن زمان تنها توانی ایستادن

نه رفتن نه بازماندن

این همه باز گفتیم هیچ است

همان دوستی باز یادگار است

 Leave a Reply

(required)

(required)


*

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

   
© 2011 وب سايت محمدرضا گنجي Suffusion theme by Sayontan Sinha