به نام اهورا مزدا
این نوشته نه آغازی دارد و نه پایانی فقط درد دل یک انسان است که در روزگاری زندگی می کند که در آن دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و رسیدن سهم کسانی است که نمی دوند . آری در جهانی معکوس که هیچ چیز و هیچ کسی در جای خود قرار نگرفته و شیطان ادعای خدایی می کند ! تنها شاهرگ زندگی در کلمه ای به نام پول خلاصه می شود و قیمت نفس های آدمی در پر یا خالی بودن حساب بانکی آنهاست .
آری در نظامی سرمایه داری که فقیران ، فقیر به دنیا می آیند و فقیرانه زندگی می کنند و فقیرانه هم از دنیا می روند . در نظامی که دیگر فریادها در نطفه خفه خواهند شد و بیدادگری بیداد می کند! آنگاه که زندانبان از ترس نان نفس را می گیرد و کسی نیست تا به فریاد اسیر زندانبان برسد چون پول ندارد و از او زندگی را سلب می کنند چون پول ندارد و به یاد پسرکی می افتم که معلّمش از او خواست تا انشائی بنویسد با موضوع علم بهتر است یا ثروت ، ولی کودک ننوشت و زیر شلاق استبداد معلم خود زمزمه کرد ثروت بهتراست. چون اگر بود دفتری میخریدم و می نوشتم ! در روزگاری نفس می کشیم که برای بودن و داشتن زیباییها باید هزینه ی زیادی بپردازیم پس فقیران جایی در این دنیای پر از پول ندارند و نه حتی برای زندگی کردن ، روزگارمان روزگاریست که هیچ چیز جز انسان ارزان نیست و همه ی آدمک ها خدمت پول و قدرت جان یکدیگر را به آسانی میخرند ! وای که ما را چه شده است !
و باز هم همچو آغاز پایانی ندارم و به امید روزی بدون استبداد ثروت .
همه جا را شب فراگرفته ، انسان ها از ترس شغالها دیگر جرأت فریاد ندارند، گرگها دندان های خود را برای قدرت تیز کرده اند فریاد رسی نیست تا همچو آرش کمانگیر به فریاد آرمان های سوخته ی آدمک های شهر گمشده برسد ! چیزی جز سکوت و تاریکی نیست هوای تعفن همه جا را پرکرده و هیچ کس نیست باورهای مرده را در قبرستان وجودشان خاک کند ، اما درتاریکی نوری سبز نمایان شده و آنقدر از ما دور است که انگار در دستان ما قرار گرفته و برای رسیدن به آن باید دستها را از لبه ی تیغ گذراند و از جهنّم گرازهای وحشی عبور کرده و تازه به سدی می رسی به نام ورود ممنوع و آنجاست که حکومت ثروت و قدرت و لجنزار پر از فساد انتظارت را می کشد و چیزی جز کشتن درآنجا آسان نیست و اگر یکی از این دو یعنی ثروت و قدرت را نداشته باشی محکوم به مردن هستی و نیک نمایان به ظاهر زیبای سیاه قلب با خنده های زشت خود طناب دارت را می بافند، چون به قدرت و ثروتشان چنگ انداخته ای. به امید روزی که آرش کمانگیر تیر خود را به قلب این مزدوران بدتر از دیو صفتان فرود آورد .
جیب هایم خالی ، دستانم پینه بسته ، قلبم شکسته ، و روحم آزارده ، احساسی که در خود حس می کنم ، مرا به انتها می کشاند ، انگار هیچ چیز در آسمان نیست ، جز ابرهای سیاه……….
Archive for July, 2010
درد دل یک انسان
Monday, July 5th, 2010گوشه چشمي به ما کن
Thursday, July 1st, 20101 – گلهای رنگارنگ 338 :
در این برنامه که به شکل دوصدایی با همکاری شهیدی و پوران اجرا شده است از شعر دیگری نیز استفاده شده است :
گوشه چشمی به ما کن درد اسیران دوا کن
شمع سحرگه چون فشاند قطره اشکی یاد ما کن
ای لب نوشین تو سرچشمه بقا تا ز طرب تازه شوی اندرم درآ
یا مده ای راحت جان وعده ای مرا
یا وفا کن
داغ حسرت جانگداز است چاره ما سوز و ساز است
ناله آتشین سر کن ای دل وز جدایی چو نی شکوه ها کن
جانم آمد بر لب ای گل از نگاهی امشب ای گل چاره عاشق بینوا کن
دین و دل و جان و جهانم تویی تویی آنکه بود فتنه رویت منم منم
وآنکه بود شاهد جانم تویی تویی
رحمتی بر خسته جانی مبتلا کن چون بروید در بهاران لاله ای یاد ما کن
البته در آن دوره گلها ، بیشتر تصنیف های قدیمی – به دلایل گوناگونی – با اشعار تازه ای بازسازی می شدند .
مرثیه ای برای باران . . . .
Thursday, July 1st, 2010
از وقتی که به خاطر دارم عاشق«باران»بودم و مشتاق آمدنش.باران را نماد خندیدن آسمان و زمین به روی یکدیگر می دیدم،نماد آشتی کردن فیزیک با متافیزیک…،روز جشن جوانه ها و پایکوبی پروانگان،جشن تولد پیله ها و هجرت پروانه ها…
امّا باران که حامل لطافت و پیام آسمان برای زمین بود حکایتی داشت که مست و مفتونم می کرد:
وقتی باران به زمین می بارید،آلودگی هاو ناپاکی هاو ناپاکان را می شست، اما خود، غبار نا پاکی می گرفت و آلوده می شد،پس دوباره تبخیر می شد و خداوند این آب را به نزد خود می برد،خوی غافر و طاهر و ساتر خود به این آب می بخشید وسپس،باران آلودگی ها رو از خود وا نهاده ،دوباره به سوی زمینیان باز می گشت.واین غم روبی و غبار شویی و خدا صفتی باران مستمراً و همه ساله تکرار می شد…واین یعنی؛ چشم نوازشگر و رحمتِ شست و شوگر خداوند است که دمی از نگریستن و شستن باز نمی ایستد:
آب چون پیگار کرد شد نجس
تا چنان شد کاب را رد کرد حس
حق ببردش باز در بحر صواب
تا بشستن از کرم آن آبِ آب
سال دیگر آید او دامن کشان
هی کجابودی به دریای خوشان
من نجس زین جاشدم پاک آمدم
بستدم خَلعَت سوی خاک آمدم
بین بیایید ای پلیدان سوی من
که گرفت از خوی یزدان خوی من
امّا مولوی حقیقتی را بر آفتاب افکنده بود:
خود غرض زین آّب،جان اولیاست
که غسول تیرگی های شماست
باران که می گرفت،خرقه ها را از خود می دریدم و عریان ،بی هیچ شرمی به زیر آن می جهیدم.خرقه دریدن یعنی بی واسطه به باران رسیدن و تعلقات را فرو ریختن،تا بلکه از باران هم بخواهم تا تعلقاتم رابشوید:
آب دارد صد کرم صد احتشام
که پلیدان را پذیرد والسلام
امّا چند سالی است که قطراتِ اشکِ اهالی آسمان کمتر سر ریز می شود.این صدای مست کننده تیک تاک ساعتِ طاقچه آسمان کمتر به گوش می رسد؛گویا فرشتگان دیگر بر روی آب ها پایکوبی نمی کنند..این روزها وقتی باحرمت و خشیت ،ملتمسانه به آسمان خیره می شوم،آرام به زیرلب به زمزمه می گویم:«باز باران با ترانه با گهر های فراوان می خورد بر بام خانه،یادم آید…»آه..که چقدر دلم برای«باران»گرفته است.شاید…شاید ماپلیدتر و خبیث تر شده ایم؛آخر به قول مولوی:
گر نباشد آب ها را این کرم
کوپذیرد مر خُبث را دم به دم
وای بر مشتاق و بر اومید او
حسر تا بر حسرت جاوید او