Archive for July, 2010

غصه پر درد و درد بي غصه

Sunday, July 11th, 2010

جوان پر درد از اينکه نميتواند حتي براي رسيدن به کمترين نيازهايش در زندگي به جايي برسد تنهاست ، تنها نه در کنار همنوع ، بلکه در خويش.
اين حس تاريکي و تنهايي که گاهي در بزرگترين تجمعات او را به خلصه ميبرد  ، و ميبيند آنچه که دوست دارد و وقتي که باز ميگردد از آن سفر کوتاه دگر بار همان دنياي پر درد است.
جواني ديگر پر درد ، اما از آنچه که دارد ، نه ندارد ، از آنچه که ديگران ندارند ، از آنچه که هميشه داشته و دارد و چه فرقي ميکند اين با آن؟!!
هميشه به خود ميگفتم : چشمت سير ، دلت پر . تو ميتواني و هميشه اميد بود و اميد.
امروز آينده رادر کنار اين گرگ صفتان ميبينم و درک نميکنم آنچه که اتفاق مي افتد. چون موهوم است ، آينده ای در کار نيست و باز هم به خود اميد مي دهم که تو همچون پاکي آب نا تمام باش ، پاکيت را ببخش به آنچه که نزديک ميشود و هر آنچه از آن پليدي ميبيني و باز هم پليدي مي آيد و باز هم پليدي مي آيد و باز هم …..
غم در وجود و شادي براي عموم
چهره خندان و غصه در دل ، آخر چرا ؟؟؟

امید خداوندی

Sunday, July 11th, 2010

امروز که در گل جوانيم طعم اميد نا اميد کردن را خوب ميبينم ، ميفهمم که خداوند ما را دوست داشته و دارد.

چون اگر نداشت ، دگر بار اميدي به ما نميداد

نقد…

Sunday, July 11th, 2010

ورود به یک خیابان یک طرفه ممنوع است. اما از کجا باید دانست این خیابان یک طرفه است؟ از تابلوی ورود ممنوع؟ اما اگر این تابلوی ورود ممنوع نباشد چه ؟ یا اگر این تابلو طور نصب باشد که نتوان آن را دید ؟
هر کسی که بخواهد به آن خیابان برود وارد آن ورود ممنوع می گردد…

امروز ما در دنیا می بینیم هر کشوری خط قرمزهای خود را دارد .
برای نظام ، افراد و … ما نیز همچون دیگر کشورها خط قرمزی برای فعلان داریم اما این خط قرمزها چیست ؟ و کجاست ؟
تصویب قانون و ظیفه ی مجلس شورای اسلامی است ! اما امروزمی بینیم که برخی قوانین مصوب در مجلس شورای اسلامی اجرا نمی گردد . این که چگونه این قوانین اجرا گردد در قانون قید شده اما چرا اجرا نمی شود مبم است .
بسیاری از قوانین برای جامعه ی ما نیازمند فرهنگ سازی و ایجاد محیط مناسب برای اجرای آن است . طوری که با قوانین دیگر برخورد نکرده و خلاف عرف جامعه نیز نباشد . امرفرهنگ سازی نیز نیازمند وقت و هزینه ی بسیار است که همیشه به یکی از این دو دلیل افراد در مسیر فرهنگ سازی  مشکل پیدا می کردند . پس برای اجرای بسیاری از اصول و قوانین ، ما نیازمند فرهنگ سازی هستیم که این فرهنگ سازی نیازمند بررسی و پیدا کردن قانون شکنان و معرفی آنها به مراجع ذیصلاح است .

امر گشت ارشاد یا امنیت اخلاقی از وظایف مستقیم نیروی انتظامی است که به صورت کاملا مشهود و قابل دید این طرح در حال اجرا و پیگیری است . اما دخالت برخی افراد وابسته و خود سر باعث ایجاد التهاب و تشویش در منطقه می گردد . این خود نیازمند پیگیری و بررسی موضوع می باشد . ضمنا برخورد و پیگیری توسط افراد نیروی انتظامی به گونه ای است که فرد به نیروهای مربوطه به عنوان یک نیروی مسئول می نگرد و پاسخگوئی را وظیفه ی خود می داند. بعد از همه ی این موارد معرفی واحدهای مشاوره ی اجتماعی که در سطح کشور موجود است می تواند بعد از معرفی و فرهنگ سازی جایگزین حتی گشت ارشاد شود . زیرا تفهیم اشتباه به فرد اگر در محیطی باز ، آزاد و آرام صورت گیرد پذیرش آن برای افراد ساده تر و قابل قبولتر است .

چندوقت پیش در نماز جمعه چالوس دیدیم که افرادی خود سر به طور غیر قانونی بر علیه نماینده منطقه شعارهائی را سر دادند و این موضوع در بسیاری از سایتها و خبر گزاریهای منطقه ای و کشوری  منتشر شد .
در همان زمان نامه ای برای امامت جمعه چالوس ارسال کردیم.
پس از گذشت مدتی هنوز مشخص نیست که با آن افراد برخورد شد یا خیر !! این که این اتفاق افتاده قابل کتمان نیست همچنین این موضوع که این اتفاق (قانون شکنی ) در منطقه و کشور به گوش همگان رسیده به وضوح قابل دید است ، ولی آیاد بعد از برخورد با این افراد به مردم اطلاع رسانی شده است، آیا امامت جمعه چالوس پاسخی برای ما ارسال کردند؟ آیا پاسخگویی وظیفه نیست؟
این کاملا صحیح است که آنها در موضع قدرت قرار دارند و چنانچه همانند بسیاری از دفعات دیگر  پاسخگو نباشند هیچ اتفاقی نمی افتد اما بالفرض کهاطلاع رسانی میشد و حداقل از طرف روابط عمومی فرمانداری با یکی از نشریات منطقه ای گفتگویی صورت میگرفت تا اطلاع رسانی شود. بگوئید ” مردم ما با این افراد برخورد کردیم ” ، همین. تا مردم بدانند که بی قانونی در هر سطح و شکل بی قانونی است و با آن برخورد میگردد .
این اطلاع رسانی باعث می شود تا مردم نسبت به حکومت ، قانون و مجریان آن اعتماد بیشتری داشته باشند .
به عنوان مثال : پسر یک خانواده از منزل یکی از همسایگان دزدی می کند در هنگام دزدی او را می بینند و به سرپرست و مسئول خانواده ی آن پسر اطلاع می دهند. همه مردم محله از این اتفاق با خبر می شوند ، درست این است که پدر آن خانواده بعد از برخورد و تنبیه در خور پسرش ، به افراد مطلع خبر تنبیه را بدهد نه این که این بدببینی نسبت به آن مسئول خانواده همانگونه و همانطور بماند و سر پوش شود .
امروزه افراد زیادی خود را فروخته اند تا ایران مقتدر را روز به روز ضعیفتر کنند و باید برای جلوگیری از این موضوع با این افراد برخورد شود ، اما نه در سطح عامه و از بین بردن تر و خشک. می توان همانطور که خود این افراد به فکر  جنگهای نرم و تغییر افکار عمومی هستند ، همانند خودشان رفتار کرد و با وجود مکانهایی در راستای جدا کردن تر و خشک اقدام به فرهنگ سازی و اطلاع رسانی فعالیتهای این افراد نمود .
این حقیقت را نباید فراموش کرد که اعتماد قشر زیادی از افراد بالخصوص جوانان از رسانه ملی کم یا صلب شده و باید برای جایگزین کردن آن عملیات های مشابهی در نظر داشت .
در شهر ما کانون های بسیار خوبی در اساس داریم همانند کانون نخبگان ، سازمان ملی جوانان و … ولی جوانان ما به خود اجازه ورود به این اماکن را نمیدهند ، زیرا مدیران آن یا افراد مشغول در آن وابسته به محل هائی هستند که نسبتا قشر جوان رابطه ی خوبی از نظر فکری با آنها ندارد . و یا باید اماکنی جدیدالاحداث داشت و یا آنها را پاکسازی کرد .
امروز باید جوانان جذب شوند ، یعنی باید فعال شوند ، باید امیدوار و ایجاد این امید تنها با شنیدن حرفهای مختلف امکانپذیر است . کاری که در انتخابات 88 به درستی انجام شد ، همراه کردن قشر عظیم جامعه که این یعنی ایجاد اعتماد دربین بسیاری از اقشار .
جوان این شهر به خود اجاره ورود به سازمان فرهنگ و ارشاد را نمی دهد زیرا افراد شاغل در آنجا به گونه ای با جوانان برخورد می کنند که جوان از اولین حضور خود پشیمان می شود . بالفرض رئیس اداره ساعت 10 صبح به یکی از روستاهای کجور جهت نوحه خوانی میرود. خوب نوحه خوانی خوب است ، اما آیا لازم است رئیس اداره فرهنگ و ارشاد این کار را انجام دهد؟؟؟!!!!
فرض می کنیم به اداره ارشاد نوشهر می رویم ساختمان به آن بزرگی در 3 طبقه ، یک طبقه دراجاره حل اختلاف یک طبقه که بزرگتر است کاملا در اختیار همان قشر خاص ، عزاداران ثارالله و بی ادعا و…. هرچیزی به جای خود ، محل برگزاری عزاداری و مراسمات مذهبی مساجد است و تکیه ها و مکانهای موجود جهت این فعالیت که کم هم نیستند. کجاست فرهنگ سازی اسلام؟ اسلام خوب است اما به شرط آن که ما بیائیم و خوبیهای اسلام را به خوبی منتقل کنیم. نه این که تبدیل مرکز فرهنگ سازی شهر به یک مکان مذهبی. اگر این کار تداوم پیدا کند ، پس کدام سازمان و اداره باید فرهنگ را در جامعه تزریق کند؟
کدام مرکز در این شهر جوانان را از  آموزشهای تخصصی به طور صحیح بهره مند می کند ؟ فنی و حرفه ای ؟ آموزشگاه ها ؟ همه ی اینها برای شروع خوبند ، اما زمانی که شما وارد تخصصها شوید می بینید که اینگونه نیست ، جوان دانشجوی ما امروز در تابستانش نمی داند به کجا برود تا رشته ی تخصصی اش را دنبال کند . این عدم فعالیت در جوانی حرام کردن وقت آن جوان و دور کردن او از علم در بهترین زمان برای یاگیری او است. شعار ما چیست ؟ هدف ما چیست ؟
مگر پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) نفرموده اند:
علم اگر در ثریا هم باشد مردمانی از پارس به آن دست می یابند .
پس کجاست این راه ما برای آموختن علم به مردمانمان ؟
چقدر این کانونهای علمی و نخبگان توانسته بر افکار جوانان ما تاثیر مثبت بگذارد ؟ کجاست گزارش عملکردشان ؟ چندنفر را آموزش داده اند ؟ بسیج اساسنامه دارد. کدام یک از این تعهدات خود را انجان داده ؟ متاسفانه امروز می بینیم افراد بسیج بر روی موتور موتورهای دولتی می نشیند و با اموال بیت المال اعمال قدرت می کند و قدرت نمایی می کنند.
ایرانی استوار و قدرتمند آرزوی هر ایرانی معتقد به وطن است. پس بیائید با هم تلاش کنیم .

نقدی بر کمیته امداد:
به نام آنکه همه را از یک نسل آفرید و فرقی بین انسانها قرار نداد و برای او فرقی نمی کرد که سیاه هستی یا سفید ، مجنون هستی یا عاقل فقط آفرید و به هر یک توانائی داد تا بتواند زندگی کند بدون هیچ تبعیضی  و بدون هیچ حزبی و بدون هیچ دستوری ………
اکنون ما در روزگاری زندگی می کنیم که انسان ها بر اساس توانایی ها تقسیم بندی نمی شوند بلکه از روی ظواهر و حرفهای پسند خود در جایگاه قرار می گیرند ، به طور مثال یک نهاد حمایتی که اسم آن برگرفته از حمایتی بودن آن است و اصول ایجاب می کند که یک نهاد فرا حزبی باشد بدون جهت به انجام هدف نیک خود بپردازد چه طور می تواند این گونه تبعیض قائل شود و هرکس را که با سیاست های کلان و حزبی و گاهی انتخابی آنها مغایرت یا مخالفت یا نقدی داشته باشد را تحت حمایت خود نمی گیرد آیا واقعا شخصی که فقر وجودش را فرا گرفته است و نیازمند برای رسیدن به حداقل های نیاز خود اگر همسو و همفکر نباشد نباید حمایت شود؟ آیا واقعا برای این که اثبات کند توانمند است باید ظواهر را حفظ کند؟ آیا واقعا هدف بنیانگذاری  از  بدو تاسیس کمیته ی امداد امام خمینی (ره) این بوده است؟ آیا واقعا رفتارهای این نهاد مغایر با آرمان های آن مقام بزرگوار بنیان گزار جمهوری اسلامی نیست ؟
امروزه ما می بینیم که چنین نهادهایی به وضوح ترویج ظاهر سازی می کنند و با عملکردهای خودشان افراد ظاهر ساز را تربیت می کنند. به طوری که اگر شخصی با ظاهری نسبتا آراسته ، بخواهد وارد چنین نهادی شود به او تهمت می زنند که مخالف آرمانهای اسلامی است و صرفنظر از توانمندیها و نیاز به حمایتی که شخص مذکور دارد او را از خود می رانند و اعتماد او نه تنها به این نهاد بلکه به نظام کم میشود  که این روز به روز به بدبینی فرد می افزاید. نهادهای حمایتی درتمام جهان وجود دارد ، بدون این که سمت و سو به جهت خاصی داشته باشد و ما در این جا می بینیم که یک دانشجو از این که بگوید من تحت حمایت هستم خجالت می کشد آیا این به خاطر عملکرد نادرست مسئولین این نهاد به ظاهر مردمی نیست ؟

قلب مادر…

Thursday, July 8th, 2010

داد معشوقه به عاشق پیغام / که کند مادر ِ تو با من جنگ

هر کجا بیندم از دور کند / چهره پر چین و جبین پر آژنگ

با نگاه غضب آلود زند / همچو سنگ از دهن ِ قَلماسنگ

مادر ِ سنگ دلت تا زنده ست / شهد در کام من و توست شرنگ

نشوم یک دل و یک رنگ ترا / تا نسازی دل ِ او از خون رنگ

گر تو خواهی به وصالم برسی / باید این ساعت بی خوف و درنگ

رَوی و سینه یِ تنگش بِدَری / دل بُرون آری از آن سینه ی ِ تنگ

گرم و خونین به منش باز آری / تا بَرد زآینه ی ِ قلبم زنگ

عاشق ِ بی خرد ِ ناهنجار / نه بَل آن فاسق ِ بی عصمت و ننگ

حرمت مادری از یاد ببرد / خیره از باده و دیوانه زِ بنگ

رفت و مادر را افکند به خاک / سینه بدرید و دل آورد به چنگ

قصد ِ سر منزل ِ معشوق نمود / دل ِ مادر به کَفَش چون نارنگ

از قضا خورد دَم ِ در به زمین / و َ اندکی سوده شد او را آرنگ

وان دل ِ گرم که جان داشت هنوز / اوفتاد از کف ِ آن بی فرهنگ

از زمین باز چو برخاست نمود / پی ِ برداشتنِ آن آهنگ

دید کز آن دلِ آغشته به خون / آید آهسته برون این آهنگ

آه پای پسرم یافت خراش / آخ پای ِ پسرم خورد به سنگ

برگي از خاطرات پروفسور حسابی و آلبرت انيشتين

Thursday, July 8th, 2010

پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود، در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسور انيشتين تماس بگیرد بنابر این ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار انيشتين برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور انيشتين تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:

وقتی برای اولین بار با بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت انيشتين روبرو شدم ایشان را بی اندازه ساده، آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش، به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست، نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد.

یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات انيشتين رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام، دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم، در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند، به این ترتیب با پیگیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا انيشتين، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، با امکانات لازم را در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند، اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم، متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است، بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم، رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است، گفتم اما با این روش امکان سوء استفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطاهای احتمالی همکاران خیلی ناچیز است.

بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد، با تشویق حاضرین در جلسه، وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم انيشتين در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند، من که کاملا مضطرب شده و دست و پای خود را گم کرده بودم با اشاره ي پروفسور انيشتين و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور انيشتين من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیر الان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست.

آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت انيشتين از نظریه خودم دفاع می کردم و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسان وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست. بعد از کسب درجه دکترا انيشتين به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.

پروفسور حسابی و مراسم عید نوروز !!!

Thursday, July 8th, 2010

پروفسور حسابی و مراسم عید نوروز !!!

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفتسینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله “بور”، “فرمی”، “شوریندگر” و “دیراگ” و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند وحاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتیریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: ” برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد. همه سر وقت آمدند اما انیشتین20دقیقه دیرتر آمد و گفت چون خواهرم را خیلی دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ایرانیان را ببیند. من فورا یک شمع به شمع های روشن اضافه کردم و برای انیشتین توضیح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضای خانواده شمع روشن می کنیم و این شمع را هم برای خواهر شما اضافه کردم. به هر حال بعد از یک سری صحبت های عمومی انیشتین از من خواست که با دمیدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ایرانی ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنایی را نگه داشته اند و از آن پاسداری کرده اند. برای ما ایرانی ها شمع نماد زندگیست و ما معتقدیم که زندگی در دست خداست و تنها او می تواند این شعله را خاموش کند یا روشن نگه دارد.” آقای دکتر می خواست اتصال به این تمدن را حفظ کند و می گفت بعدها انیشتین به من گفت: ” وقتی برمی گشتیم به خواهرم گفتم حالا می فهمم معنی یک تمدن 10هزارساله چیست. ما برای کریسمس به جنگل می رویم درخت قطع می کنیم و بعد با گلهای مصنوعی آن را زینت می دهیم اما وقتی از جشن سال نو ایرانی ها برمی گردیم همه درختها سبزند و در کنار خیابان گل و سبزه روییده است.”بالاخره آقای دکتر جشن نوروز را با خواندن دعای تحویل سال آغاز می کنند و بعد این دعا را تحلیل و تفسیر می کنند. به گفته ی ایشان همه در آن جلسه از معانی این دعا و معانی ارزشمندی که در تعالیم مذهبی ماست شگفت زده شده بودند. بعد با شیرینی های محلی از مهمانان پذیرایی می کنند و کوک ویلون انیشتین را عوض می کنند و یک آهنگ ایرانی می نوازند. همه از این آوا متعجب می شوند و از آقای دکتر توضیح می خواهند. ایشان می گویند موسیقی ایرانی یک فلسفه، یک طرز تفکر و بیان امید و آرزوست. انیشتین از آقای دکتر می خواهند که قطعه ی دیگری بنوازند. پس از پایان این قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انیشتین که چشمهایش را بسته بود چشم هایش را باز کرد و گفت” دقیقا من هم همین را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سین را ببیند.
آقای دکتر تمام وسایل آزمایشگاه فیزیک را که نام آنها با “س” شروع می شد توی سفره چیده بود و یک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرینستون گرفته بود.
بعد توضیح می دهد که این در واقع هفت چین یعنی 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با “س” شروع می شود به نشانه ی رویش. ماهی با “م” به نشانه ی جنبش، آینه با “آ” به نشانه ی یکرنگی، شمع با “ش” به نشانه ی فروغ زندگی و … همه متعجب می شوند و انیشتین می گوید آداب و سنن شما چه چیزهایی را از دوستی، احترام و حقوق بشر و حفظ محیط زیست به شما یاد می دهد. آن هم در زمانی که دنیا هنوز این حرفها را نمی زد و نخبگانی مثل انیشتین، بور، فرمی و دیراک این مفاهیم عمیق را درک می کردند. بعد یک کاسه آب روی میز گذاشته بودند و یک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقای دکتر برای مهمانان توضیح می دهند که این کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ی فضاست و نارنج نشانه ی کره ی زمین است و این بیانگر تعلیق کره زمین در فضاست. انیشتین رنگش می پرد عقب عقب می رود و روی صندلی می افتد و حالش بد می شود. از او می پرسند که چه اتفاقی افتاده؟ می گوید : “ما در مملکت خودمان 200 سال پیش دانشمندی داشتیم که وقتی این حرف را زد کلیسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پیش این مطلب را به زیبایی به فرزندانتان آموزش می دهید. علم شما کجا و علم ما کجا؟!” خیلی جالب است که آدم به بهانه ی نوروز، فرهنگ و اعتبار ملی خودش را به جهانیان معرفی کند.

خاطرات مهندس ایرج حسابی