Archive for July 27th, 2010

شعر شبانگاهی …

Tuesday, July 27th, 2010

چند شب پیش با علی دوستم که حتما عکسش رو تو فیس بوک میزارم ، داشتیم اس ام اس بازی میکردیم ، گفتم شعر بگیم ، گفت بگیم ، این شعر زیرم ماله جفتمونه ، یکی اون ، یکی من…. :)

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو بر در میخانه لیلا نشست

گفت راز و نیازی با خدا:

ای خدا ، ای تو مجنون ساز ، لیلی ساز

نگو نا مهربان بودیم ، رفتیم

نگو ، اینها دلیل محکمی نیست

بگو با دیگران بودیم و رفتیم

بگو چون مهربان بودیم ، هستیم

بگو تا عشق باشد ، دلیلی هست برای زنده ماندن ، ابر ماندن

آری ، باید ماند و زندگی کرد

برای آینده ها کاری کرد