جوان پر درد از اينکه نميتواند حتي براي رسيدن به کمترين نيازهايش در زندگي به جايي برسد تنهاست ، تنها نه در کنار همنوع ، بلکه در خويش.
اين حس تاريکي و تنهايي که گاهي در بزرگترين تجمعات او را به خلصه ميبرد ، و ميبيند آنچه که دوست دارد و وقتي که باز ميگردد از آن سفر کوتاه دگر بار همان دنياي پر درد است.
جواني ديگر پر درد ، اما از آنچه که دارد ، نه ندارد ، از آنچه که ديگران ندارند ، از آنچه که هميشه داشته و دارد و چه فرقي ميکند اين با آن؟!!
هميشه به خود ميگفتم : چشمت سير ، دلت پر . تو ميتواني و هميشه اميد بود و اميد.
امروز آينده رادر کنار اين گرگ صفتان ميبينم و درک نميکنم آنچه که اتفاق مي افتد. چون موهوم است ، آينده ای در کار نيست و باز هم به خود اميد مي دهم که تو همچون پاکي آب نا تمام باش ، پاکيت را ببخش به آنچه که نزديک ميشود و هر آنچه از آن پليدي ميبيني و باز هم پليدي مي آيد و باز هم پليدي مي آيد و باز هم …..
غم در وجود و شادي براي عموم
چهره خندان و غصه در دل ، آخر چرا ؟؟؟
Jul 112010