سایه مورچه

July 11th, 2010

سایه ی مورچه ای را دیدم
به دنبال خودش میگشتم
دیدم او از سر قدرت اینبار
یکی همچون خود را باز
بر دوش کشیده ، میرقصد
در راه رسیدن ، آرام
سخت دنبال او ، من جستم
تا ببینم که بر او
چه گذشت تا الآن
که یکی همچون خود


بر دوش کشیده می رقصد
دیدم او بر زیر یک تکه نان
با سنگین مسیرش را
آرام آرام زمین می آرد
ولی آخر که چرا آن مورچه
آنجا رفت ، برای چه ،
دیدم آورد و گذاشت او بارش
بر زمین ، سخت و محتاج کمک
رفت سوی آن تکه نان

نان چون بمانده بود بیش ، از چند روز
بیات گردیده بود همچون سنگ
مورچه کوچک بی مقدار باز
با سختی   ، چنگ و دندان
تکه ای کوچک از نان را کند
پس ببردش سمت آن بار بلند
برد نان را سمت آن بی آهنگ
بار او کارگز بود نیز
همچو خود بارکشی بی آهنگ
ولی از بخت بد آن مورچه
یار همچون خود او بود مرده
نان کوچک به دهانش هل داد
ولی آن یار ندارد آهنگ
مورچه بار کش خوش خیال
فکر کرده ، که با یک تکه نان
نانی که هر روز ، بار او بوده
هر روز برای آن
زیر هر بار بلند بی مقدار
می دوید تا که به شاه دهد
آن تکه نان ، آن ناب پاک
مورچه باز نفهمید که چرا
یار او از پی آن تکه نان
سخت و تند دوید
اما این بار در راه خدا
نه خدا ، نائبش روی زمین
شاه شاهان قدرت بی چون چرا
در راه شد بی آهنگ
مورچه بارکش ناراحت
باز نفهمید که چرا تکه نان
از دهان یار باز هم تو نرفت
همچو دهها بار دگر
که می بردند در انبار
تکه را بگرفت و راهش را برفت
سوی آنجا ، همه جا
جایی که دیگر شود او ، سرور ، آقا ، نان آور
باز برد تکه نان را همچون
یار دیوانه حقگویش راه
رفت تا تکه نان بدهد
سوی آن انبار ، آن شاه گاه
باز هر روز چو دیگر روزها
خالی است انبار ما
پس باز میدهیم تا که خدا
راضی باشد ، از دل و از ” جان ” ما

Leave a Reply