چند شب پیش با علی دوستم که حتما عکسش رو تو فیس بوک میزارم ، داشتیم اس ام اس بازی میکردیم ، گفتم شعر بگیم ، گفت بگیم ، این شعر زیرم ماله جفتمونه ، یکی اون ، یکی من…. :)

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو بر در میخانه لیلا نشست

گفت راز و نیازی با خدا:

ای خدا ، ای تو مجنون ساز ، لیلی ساز

نگو نا مهربان بودیم ، رفتیم

نگو ، اینها دلیل محکمی نیست

بگو با دیگران بودیم و رفتیم

بگو چون مهربان بودیم ، هستیم

بگو تا عشق باشد ، دلیلی هست برای زنده ماندن ، ابر ماندن

آری ، باید ماند و زندگی کرد

برای آینده ها کاری کرد

 

  
 

  روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: “خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ “، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک  ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را  داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را   برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: ”تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است”، آنها به سمت اتاق بعدی  رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: “خداوندا نمی فهمم؟!”،
 خداوند پاسخ داد: “ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان  فکر می کنند!”
 هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

 

آه که اين زندگي پر اميد ، پر درد ميشود ، شاديهاي جهان برايت غم ميشوند آه که اي همه زيبايي دنيا فراموش ميشود ، براي … هيچ و هيچ
و اين هيچ گاهي براي کساني که زندگي خود را مديون آن مي دانند چقدر عذاب آور است. در هنگامه حضور و طلوع اولين هيچ خود را ميبازند و ميفروشند. همه ي زيبايي هاي دنيا عشق و علاقه به خداوند را فداي آن هيچ ميکنند.
آه که چقدر اين هيچ ميتواند بر زندگي ما تاثير گزار باشد. امروز را ميبينم که غم و غصه جايگزين آن همه شادي و ديدن و شناخت دنياي زيبا ميشود فقط و فقط بخاطر هيچ.
مگر چقدر اين ارزش دارد که همه از برايش ميکوشند ولي وقت تقسيم که ميشود به جاي کوشش دندانها خود را تيز ميکنند و با تمام سرعت به سمت آن ميدوند حتي اگر کسي از آنها جلوتر برود همچو موجودي هار او را گازش ميگيرند.
آه که چقدر بد است انسانها همهچيز را به خاطر اين هيچ چيز از دست ميدهند و نميدانند که تا امروز آن هيچ چقدر بوده و از امروز نيز همان مقدار خواهد بود. عشق و علاقه ، اعتماد و تلاش همه مشکلات را حل ميکند و خداوند تنها کسي است که ميداند انسانها براي خود تصميم گيرنده اند. خداوند به ما قدرت تعقل را داد تا فکر کنيم ، پس آينده امان را خودمان رقم ميزنيم.
و خداوند تنها ناظر بر اعمال است. ميبينيد که هر کس چه ميکند با آن قدرت تعقل ، يکي تمام زندگي اش را به دنبال هيچ ميرود، يکي بدون هيچ ميسازد و تمام زندگي را از اين همه عشق لذت ميبرد.
چشمانم ميبندم و بدون هيچ دغدغه اي ، بدون اينکه حتي فکر کنم که کجا هستم ، که حتي چه هستم . به اوج ميروم و باز هم به اوج ميروم و باز هم به اوج ميروم تا ببينم خدا چرا به ما قدرت داد. ميبينم آنچه که دوست دارم ، آب روان پاک و چشمه زيباي بهاري ، زيبا در باغ نا کجا و درخت تنومند نزديکتر از جنگل انبوه که در پشت آن کوههاي استوار قامت بلند کرده و ميگويند ما قويتريم و مي ايستيم ، هيچ يک از اين زيبايي ها را نبينيم و تنها ببينيم که چگونه ميتوان اين همه را فراموش کرد و فقط و فقط به هيچ فکر کنيم.
و آن هيچ چيزي نيست جز “پول”

 

سایه ی مورچه ای را دیدم
به دنبال خودش میگشتم
دیدم او از سر قدرت اینبار
یکی همچون خود را باز
بر دوش کشیده ، میرقصد
در راه رسیدن ، آرام
سخت دنبال او ، من جستم
تا ببینم که بر او
چه گذشت تا الآن
که یکی همچون خود

Continue reading »

 

مهدي و زهرا عزيز ;
آن زمان که شنيدم شما دو کبوتر ، عاشق شده ايد و قصد بر هم زدن دنياي مجردي تان را داريد و مي خواهيد تا فرشتگان زمين و آسمان براي رسيدن شما رقص کنان در اين جهان شاد شوند ، آن قدر خوشحال شدم که فقط با يک خبر ميتوانستم اينقدر خوشحال شوم و آن هم همين بود.
اين جمله را خوب ميدانيد و ميدانم که عاقلانه يکديگر را انتخاب کرده ايد ، پس يک عمر عاشقانه زندگي خواهيد کرد. پاکي و زينهي تو زهرا جان و صداقت و قدرت پايداري تو مهدي جان مي تواند آنچنان زندگي را براي شما و فرزندانتان شيرين کند که هر روز گويي دوباره متولد ميشويد.
ميدانم که ميدانيد اما من نيز ميکويم تا در اين روز مبارک ياد آور شده باشم که تنها راه رسيدن به خدا عشق است و علاقه و آن هم عشق و علاقه به يکديگر…
سبز باد اين پيوند نيکو همچون سبزي و طراوت و شادابي بهار و عاشقانه باد همچون سرخي گلي رز در همان بهار.
اميد است در طول زندگي پر مهرتان دونکته را فراموش نکنيد:
1-    هر گاه در طول زندگي با مشکلاتي روبرو شديد ، اين را به خود يادآوري کنيد که شما با عشق به يکديگر و تلاش ميتوانيد از همه موانع بگذريد.
2-    هيچگاه اجازه حضور باطل را ندهيد و بدانيد که با صداقت و پاکي امروزتان در تمام مراحل زنگي و آزمايشات الهي سربلند و پيروز بيرون خواهيد آمد.

 

ئ1.  انسانها باز می آیند؟
2.    از این اطراف؟
3.    باز میبینند؟
4.    از این حرکات؟
5.    چرا باید به یک لحظه
6.    چنان گردد ، فلان زاده
7.    رئیس آن اداره؟
8.    همان لحظه
9.    به یک حرکت
10.    میگردد بی جان
11.    غلام زاده
12.    برادر ، ای رئیس آن اداره
13.    بدان تا باز باشد
14.    در رویت     ، در آنجایی
15.    به یک لحظه که گشتی تو رئیس آن اداره
16.    همان لحظه که بر بندی در رویت
17.    باز میگردی ، غلامزاده
18.    برادر ای رئیس آن اداره
19.    بدان روزی که بودی مثل ما
20.    عوام کوچه و بازار
21.    همانجا بود
22.    که دیدی ، رویش آن گل تنها
23.    گل تنهای رسوا را
24.    گل تنهای خوشبو را
25.    چنان میگفتند از روز
26.    از آن رسوا
27.    که بد بو دارد این رسوای بی همتا
28.    کسی جرات نمیداد باز بیند رسوا را
29.    که رسوا میشود آنکس که بازبیند رسوا را
30.    گهی رسوا شوی
31.    تو نیز همچون ما
32.    زمانی که میشوی آن گل
33.    گل رسوا ،
34.    برادر ای رئیس آن اداره
35.    بدان تا زنده هستی
36.    آن اداره
37.    بپایت میدهد هر جا و هر گونه قدرت را
38.    همان هنگام که چشمانت رخت بر بست
39.    اداره، بی اداره
40.    شدی انسان پر مقدار بنیان دار بی همتا
41.    نبودی اما    ، اینگونه
42.    ولی گر زنده باشی بیش از یک دوره
43.    یه دوره    ، 4 ساله
44.    شوی آن گل رسوا
45.    همان بی کس ، همان تنها
46.    برادر ای رئیس آن اداره
47.    من از تو بیش میترسم
48.    از آن تنهایی رسوا
49.    دل تنها ،
50.    بدون هیچ همدم ،
51.    بدون هیچ یاور ،
52.    چرا که بعد از این روزی
53.    به چشمانت خوب می بینی
54.    رسوایی را
55.    برادر ، ای برادر
56.    ” رئیس “   آن اداره
57.    هست مال ، آن اداره
58.    تو هستی این برادر
59.    برادر با برادر غیر با غیر
60.    شود رسوای عالم
61.    آن دیگر ، آن غیر

© 2011 وب سايت محمدرضا گنجي Suffusion theme by Sayontan Sinha