امروز دوباره به سمت حقیقت می رم
امروز روزیست که من با هر آنچا که داشتم خدا حافظی کردم . آنطور که من هنوز نمیدانم آنها را میبینم یا نه؟
غروب آفتاب است و من همچنان در حرکتم . باد به صورتم می خورد و من احساسش میکنم. پس هنوز زنده ام . نفس میکشم.
خدایا این چه حقیقتی است…
ساکتم و فقط مینویسم. سکوت این لحظه ها همانند یک ترس است . مداوم این را از خودم می پرسم. چه باید کرد؟ آیا من میترسم؟
نه میتوانم بمانم و ببینم و نه میتوانم تنهایشان بگذارم و بروم…
خدایا با من باش . خدا با من نیست \ خدا با ماست. فقط هر که او را بهتر بشناسد به او نزدیکتر است. برای همه ی لحظات خوش و شیرین که با همه شان داشته ام . میروم تا شادی بماند و از این که بوده کمتر نشود.
دیروز چه بودیم / امروز چه هستیم و چه خواهد شد؟
با قدرت می روم و می ایستم و فریاد میزنم . نه برای تمام آن خواستهای خودم. بلکه برای تمام خواستهایی که در دلها مانده آن هم نه برای عدم نیاز بلکه به خاطر آن ترس … ترسی که من نداشتم . زیرا که من هنوز باد را احساس میکنم و هنوز صورتم را مینوازد.
مهتاب می آید و باز همان طلوع است که همه ما دوستش داریم. پس یارم تا صبح دوام بیاور
تو میتوانی


