بیست و دوم خردادی که از صبح آن نوعی عذاب روانی و درونی هر کس را به فکر گردش در خاطرات 88 می اندازد. روزی که ما میخواستیم ایران تغییر کند و این طور هم شد ولی نه تغییری مثبت که همه ما انتظار آن را داشتیم بلکه اتفاقاتی افتاد که هیچ کس در خواب هم نمیدید و این که گفتم دروغ نیست بلکه حقیقت است که همه آن را در جامعه لمس میکنیم.
صبح ساعت حدود 9:20 دقیقه بود که از خونه زدم بیرون و رفتم سمت ایستگاه مترو.تو راه کلی وقت داشتم واسه فکر کردن به اینکه چه اتفاقی می خواد بیفته یا چی پیش میاد.رفتم آزادی اون دوستم رو دیدم و با هم رفتیم مترو که بریم سمت میدان امام حسین تقریبا ساعت 10:25 دقیقه بود که رسیدیم ایستگاه مترو امام حسین وقتی از ایستگاه اومدیم تو خیابون انتظار داشتم یه چندتا مامور امنیتی ببینم اما انگار باید مامور اطلاعاتی باشن و نامحسوس.
خلاصه اینکه یه 2 ساعتی رو تو منطقه میچرخیدیم که همین موقع دوستم که دوربین گوشیش مشکل داشت دادیمش موبایل فروشی درستش کنه. رفتیم یه کافی نت پیدا کردیم که اینترنتش وصل باشه ، اونم فکر کنم چون مال ایرانسل بود وصل بود.سایتها رو چک کردم و ایمیلهامو چک کردم و آخرین تماس من با اینترنت همون موقع بود.دوستم رفت یه دوری تو میدون بزنه و بیاد نشسته بودم مشغول کار بودم حدود ساعت 1 بود ، دوان دوان اومد گفت مامورا اومدن. منم سری کارمو بستم و رفتم میدون.
رفتم که دیدم که مامورا با موتور بودن دارن میرن ، گفتم همینقدر بودن ! هیچی امروز میشه عاشورا.همینطور از امام حسین سمت پل هوایی رفتم دیدم اوه زیر پل پر مامور ، پر… از خودشون هم فیلم میگرفتن.جالب بود واسم مثلا چرا از خودشون فیلم میگیرن. دیگه دیدم نم نم دارن مامورا زیاد میشن 2تا اتوبوس یگان ویژه سپاه رفت سمت میدون ، نزدیک 30 تا موتور 4 تا وانت که بشتش پر بودن با دوتا از این وانتهایی که جلوش یه چیزی مدل تیغه فرم وصل کرده بودن. آدم اون ماشین رو میدید میگفت یعنی از این هم استفاده میکنن؟؟؟ یاد اون فیلم عاشورا افتادم گفتم آره چرا که نه اینا که قبلا استفاده کردن مگه میشه دوباره استفاده نکنن. حتی دزدی هم دفعه اولش ترس داره-از زبان یک دزد:) نه من
- بعد از اونا هم تماس گرفتم با چند تا از بچه ها که از رو سایت میدونهایی که برنامه بود رو واسم بخونن اس ام اس کردن و هرچی میدون و… بود واسم فرستادند. منم با دوستی که بودیم رفتیم صنعتی شریف دیدیم پر مامور و ما هم دیر رسیدیم. دوباره گفتم برم فلکه دوم صادقیه رفتیم اونوری تقریبا ساعت 5:20 شده بود دیدم اونجاهم شلوغ نبود ولی خب همه جا مامور بود. سریع برگشتیم البته یه چند جایی دیگه هم رفتیم که خیلی شلوغ نبود رو سایت هم علم و صنعت رو صبح ساعت 10 زده بود یکی دیگه از دوستام اس ام اس داد که زیر پل کالج پر مامورهست قیامت شده. سریع با دوستم رفتیم اول ولیعصر. سوار اتوبوس شدیم همینطور که تو اتوبوس بودیم دیدم همه دیگه دارند صحبت 22 خرداد رو میکنند یکی هم وسط جمع شعار داد “ندای آقا سلطان شهید راه ایران” ، “مرگ بر دیکتاتور”منم دیدم اینجوریه منم گفتم الله اکبر ، که همه شروع کردند الله اکبر گفتن یه دفه سمت چهار راه ولیعصر بود بسیجیه با باتوم سوار موتور بود که زد رو بدنه اتوبوس.اتوبوس وایساد یارو بسیجیه همینطور با باتومش میزد رو بدنه اتوبوس. از راننده خواست درو واسش باز کنه که راننده اول مخالفت کرد که بسیجیه با باتوم کوبوند روو شیشه ماشین که درو وا کنه راننده مجبور شد باز کنه. بسیجیه اومد گفت هرکس شعار داده خودش بیاد پایین دید هیچکس تکون نخورد دوباره داد زد بازم هیچکس تحویلش نگرفت گفت “باشه” که دیدم نمیدونم اشکاور بود گاز فلفل بود یا چی بود همین که زد هر کی تو اتوبوس بود شروع کرد به سرفه و اشک ریختن همه سرفه کنان با سردرد رفتیم بدو بدو بیرون همه سیگار در آوردن و کاغذ آتیش میزدن تا تاثیرش بره خلاصه اینکه از اتوبوس رفتیم بیرون.رفتیم بالای ولیعصر دیدم اونطرف خیابون داره شلوغ میشه دیدم یهو بالای 30 تا مامور دویدن سمت مردم و شروع کردند به زدنشون رفتم اونسمت خیابون یه دفه دیدم از اونطرف چهار راه هر کس از عابر پیاده اومد بیرون که از عابر پیاده رد شه “هو” میکنه در عرض 8ثانیه هم نشدهمه خیابون شد بود هو کردن سپاهیا و بسیجی ها. گاردیا جمع شدن حدود 30تا این حدودا حمله کردن تو پیاده رو سمت مردم.آخ میزدند مردم رو منم اس ام اس زدم به یکی دیگه از دوستام گفتم ولیعصر وضعیتش اینجوریه ، توهمین حین بود که بسیجیا حمله کردن سمت ما منو دوستم هم خیلی سریع دویدیم یه 100 متر جلوتر که دیگه نمیزدن من پشت سرم رو نگاه کردم دیدم رفیقم نیست. دیدم همون اول این رفیقم رو گرفتن. برگشتم عقب این رفیقم رو بیارم که یهو دوباره حمله کردن یکیشون پرید سرم یکی دیگه دستم و گرفت یکی دیگه شک الکتریکی زد بهم و گوشیم رو از دستم گرفت. اونی که شک زد انتظار داشت بیوفتم دید نیوفتادم. گرفت نمیدونم درجه شکش رو زیاد کرد چه کرد که دوباره وقتی زد نتونستم واستم افتادم یه 5یا6 تایی باتوم زدن دستبند زدند و بردنم توی یه کوچه بالای خیابون بغل مسجد. بردنم که دوستمم اونجا بود. گوشیه دوستم رو گشتند و گفتند برید بی سرو صدا من گفتم پس گوشیم چی؟ گفت برو منم رفتم ولی رسیدم سر کوچه که یکی از همونا گفت اون کسی که الان گرفتیم لیدر قویه کجا بردینش؟ منم دیدم منظورش منم رفتم به اون حاجی که اونجا نشسته بود گفتم که آقا ببخشید گوشی منو یه نفر گرفت یهو یکیشون گفت کی گرفت؟ گفتم اون آقا دیدم همه دوباره حمله کردن سمتم. دوباره گرفتنم دستبند زدند ویه چشمبند هم زدند روچشمم و بردند یه گوشه تو همون حین یه خانمی میانسال اومد جلو هی به بسیجیه خواهش میکرد که منو ول کنن هرچی خانومه بیشتر خواهش میکرد بسیجیه نیشش بیشتر باز میشد برگشتم به خانمه گفتم مادر جون بیخود خواهش نکن اینارو هرچی خواهششون کنی بیشتر خوششون میاد “بسیجیه گفت با من بودی که دیگه فرصت نداد جواب بدم و باتوم میزد” منو برد چشم بسته تحویل یه سری دیگه دادند که فکر کنم اطلاعاتی سپاه بودند شروع کرد با چشم بسته بازجویی همش هم تاکید میکردند سرتو ببر پایین صندلی هرچی میتونی برو پایینتر.شروع کرد به سوال کردن از مشخصاتم و محل سکونتم و درآمدم و خلاصه هر چیزی که به ذهنش می رسید میپرسید. همش دلش می خواست منو عصبانی کنه مثلا 30 بار فقط اسممو پرسید. بالای 15 بار شماره تلفن موبایلو پرسید.
خلاصه کلی سوال پرسید. اولین سوال عمومی اش هم این بود: “واسه کی کار می کنی؟؟؟”.
همینکه اینو گفت من خندم گرفت بعد با عصبانیت گفت: مگه جوک گفتم . چرا می خندی؟؟
بعد یکی دیگه اومد اونم به همین شکل هی سوال میپرسید. منم دیگه آخراش شاکی شدم ولی اصلا به روی خودم نیاوردم و همش با آرامش جواب میدادم که راضی نشن از اینکه تونستن عصبانیم کنن.
حدود ساعت 8 بود منو با چشم بند سوار موتور کردن دو تا دستام رو دو طرف موتور دستبند زدند و حرکت کردند.
رسیدیم یه جایی که دم درش زنجیر داشت و یه دروازه کشویی که سروصداشم زیاد بود –
البته روغن کاری لازم داشت – وارد که شدیم رفتیم جلوتر پیادم کردن، چشممو باز کردن دیدم تو اون محوطه پر از ماشین ضد شورش و پر از گاردیاست.
از یه دری بردنم طبقه پائین که اونجا کلی بازداشتی بود. حدود 60 یا 70 ، حتما هم باید اونجا رو زمین مینشستیم که آقایون تمرکزشون جهت ارائه ی برگه های خام پرت نشه. یه 10 دقیقه گذشت دیدم یه پی مردی که به نظرم جنوبی هم بود شروع کرده به گریه کردن. واقعا با درد گریه می کرد. دلم سوخت درجه دارشون اومد گفت چرا گریه میکنی ؟ میخواستی نیای ، پیرمرده هم همونطور گریه کنان سند تو دستشو نشون داد که باباجون من رفته بودم سند بزنم تو این دفترخونه ، یه چند نفری به درجه داره همینطور آروم گفتند اینو بفرستین بره ، دیدن گاف دادن
، پیرمرده رو آزاد کردن ، جالب بود پیرمرده اینقدر خوشحال بود با هر کسی اونجا بود دست داد تشکر کرد و رفت.
یه 20 دقیقه گذشت و نوبت من شد ، فرم توش چند تا سوال بود:
کجا بازداشت شدید؟
شما در محل بازداشت چه کار میکردید؟
مردم چه شعارهایی میدادند؟
چه چیزی رو طلب میکردند؟
چه شعارهایی میدادند؟
با یه چند تا سوال که الان یادم نیست، خلاصه منم عین حقیقت رو نوشتم ، البته یه جاش رو کم نوشتم ، اونم اونجایی بود که گفت شما اونجا چی کار میکردید.
فرم بازی تموم شد بردند انگشت نگاری و ازمون عکس یادگاری بگیرند، منم یه ژست خنده گرفتم اون بوردی که دستم بود هم گرفتم که اسمم بود و اتهامم ، “من متهم به اقدام علیه امنیت ملی”
واقعا چرا باید همچین اتهامی به من زده بشه ؟ آیا واقعا من علیه امنیت ملی عمل کردم؟ اگر بله پس آقایونی که باعث میشن ما داریم تو دنیا هر روز پلیدتر دیده میشیم اتهامشون چیه؟ حتما جایزه هم میگیرن؟
رفتم تو بازداشتگاه ، حدود 130 تا 140 نفر بودیم. همه گنگ از این موضوع که آخه چرا؟ مگه چی کار کردن به جز فریاد زدن اون چیی که میخوان؟ یه سری رو هم همینطوری آورده بودن . یاد اون حرف مهندس موسوی افتادم که میگفت “جوانها را میبرند ، میگیرند پرونده دارشان می کنند” و واقعا هم درست میگفت ، جوونهایی رو اون تو دیدم که فکر کنم تو عمرشون سنگینترین چیزی که بلند کرده بودند خودکار بود ، حالا اینا باید بیان تو خیابون و داد بزنند؟ آخه چرا؟ همه یا دانشجو بودند یا دانشگاهشون تموم شده بود. البته یه چند نفری هم مشکل دار بودند، مثلا یکی مورد مواد مخدر هم داشت بین بازداشتیها بود. ساعت حدود 11 بود همه مشغول حرف زدن بودند و این که چه اتفاقی می افته ، تمام اتاقای بازداشتگاه 2 تا دوربین مداربسته داشت. اونن وسط دیدم یه چند نفر مشغولند دارند از زیر زبون بچه های بازداشتی حرف میکشن ، من نمیگم اونا مامور بودند و اینطور به نظر میومد. یکی از همونا گفت من دارم آزاد میشم همه اومدن شماره ی کسایی که میخواستن براشون زنگ بزنن رو رو پول نوشتن دادن بهش. چی بگم….
یه آقایی هم بود مشهدی ، فعال در زمینه فرهنگی بود ، البته اینطور که خودش میگفت ، ولی خوب بهش میومد. اینقدر زده بودنش که نمیتونست درست بشینه ، رو زمین دراز کشیده بود. یکی دیگه دماقش شکسته بود ، یه چند نفر پیراهناشون پاره شده بود. هوای داخل هم خیلی گرم بود یکی که مسنتر بود داد و فریاد که گرمه، خلاصه دادش جواب داد که اومدن در راهرو رو باز کردن هممون رو تو دو تا اتاق تقسیم کردن. یه چند نفر بودیم که خیلی نگران بودیم ، چون خانواده اطلاع نداشت که ما اینجاییم منم که گفته بودم شب برمیگردم نوشهر. تو همین وضعیت بودیم که دیدم سربازا اومدن یه چند نفر رو بردن جدا کردن پشت سرش آبمعدنی آوردن بین بازداشتیا پخش می کردن. اینقدر آب گرم بود که حد نداشت. هر 20 دقیقه نیم ساعت هم یه نفر میومد فیلمبرداری میکرد از چهره ها.تا دیدیم شام آوردن ، شام نفری 1 نون 1 گوجه ، 1 تخم مرغ پخته. تا شروع کردن یه دوربین فیلمبرداری حرفه ای آوردن داخل و یه عکاسم شروع کرد به عکس گرفتن ، دیدم یه سرتیپ اومده بازدید با ایال و قشونش ،اومد این همه لطف رو نسبت به اغتشاشگران ببینه . یه نفری هم بود که خلافکار بود میگفت تا حالا اینهمه آدم تحصیل کرده و دانشجو با هم ندیده بودم
ما چند نفری که کنارش بودیم کلی خندیدیم که یه چیز دیگه گفت که همه خندیدند ولی من یه کم به فکر فرو رفتم ، گفت چقدر ما بیچاره شدیم که با این بچه مچه ها برای کار سیاسی بازداشت شدیم ، اف داره واسه ما…
چقدر میتونه این حرف آدم رو تو این وضعیت ایران تو فکر ببره. حدود ساعت 1:40 بود که یکی یکی بچه ها رو صدا میزدند ، حدود 15 نفر یا 18 نفر رو صدا زدند ، منم تو لیستش بودم. رفتم دیدم یه سرهنگ نشسته و پرونده ها رو نگاه میندازه و میگه برند یا بمونند. ماله منو دید ، کارت خبرنگاریمم ضمیمه بود ، گفت خبرنگاری گفتم بله ، گفت اینجا چی کار میکردی ، گفتم والا رفتیم موبایل دوستم و بدیم درست کنند ، اونم انگشت نگاریم رو دید که سابقه ندارم فرستاد گفت بره، یه برگه دادن که امضا کنم ، متن برگه خلاصش این بود که شما مورد لطف و بخشش اسلامی قرار گرفتید.
منم خوشحال بودم که دارم میام بیرون ، ولی از اینم ناراحت بودم که یه سری دیگه تو بازداشتگاه هستند. 20 نفر این حدودا شدیم گفتن بیاین تو 2 تا ون نشوندنمون بردن بیرون ، دم در دیدم خانواده ها هستن خیلی زیاد بودن ، صحنه ی ناراحت کننده ای بود ، یه مادره که زودتر دیده بود داد زد “یا امام هشتم” که همه مردم دویدند سمت ماشینها میگفتن وایسه ماشنم گازش رو بیشتر کرد رفت ، دور میدون انقلاب داد زد برید بیرون که هممون رو همونجا ریخت بیرون
و واقعا هم شانس آوردیم پرتمون نکرد تو اون سرعت
.
ماشین گرفتم و ساعت 3 صبح رسیدم خونه دوستم و داستان رو واسش گفتم ، وای که چقدر این دوستم نگرانم بود ، که همینجا ازش هم تشکر میکنم به خاطر ایجاد مزاحمتم ، هم ازش عذر میخوام واسه نگران کردنش.
خدایا ….. خودت میدونی …. چی بگم …..
داستان جالبی بود
بعدا راجع بهش بیشتر حرف می زنیم
amoo jan ye sar be site bezan update kardamesh nazar bede…!!!
zemnan shere jadid gozashtam :d
salam, vaghan tasof bar angiz bood, vali afarin ke aghelane v hesab shode amal kardid v khodetoono bishtar az in dargir nakardid.