امروز تولد سامان بود و تقریبا همین الان از مهمونی تولدش برگشتیم، واقعا خوش گذشت ، واقعا عالی بود ، البته فکر می کنم همه بهشون خوش گذشته باشه…
هیچوقت سامان رو اینقدر خوشحال ندیده بودم ، یعنی یه بخش بزرگی از خوشحالی من به خاطر خوشحالی سامان هست . دوست خوبی که تو موقع شادی ها و سختی ها با من و ما هست . واقعا چقدر خوبه که آدم دوستانی اینگونه صادق داشته باشه. کسی که اعتقاداتش هم برای من و هم برای همه ی اون کسایی که امشب اونجا بودن قابل احترامه، دوستش هم دارم سامان رو ، اونم نه به خاطر رفتارش ، به خاطر خودش و ذات پاکش ، درون بدون شیشه خوردش و خط و خطوط در هم و بر هم . . .
آرومم الان که دارم مینویسم ، فکر میکنم هم به خاطر خوشحالی امشبمه هم بخاطر خستگیم. به هر شکل خیلی خوشحالم و آروم. با این اتفاقای چند وقت اخیر به یه کم شادی نیاز داشتم. سامان عزیزم تولدت مبارک
البته امشب یه کم حاشیه هم داشت ، که جالبترش کرد. مامان یکی از بچه ها ، یه چیزی گفت موقع رفتن که اونم واسم جالب بود ، حرف قشنگی بود تو اون لحظه و برای ذهن من . گفت این کسی که تولدشه کیه، منم معرفی کردم سامان رو و آخرش هم به من تو چند کلمه خلاصه گفت چیه که شما اینقدر دوست دارید ، دوست چهار نفر باشه و همیشگی و من در جواب چیزی نگفتم ، ولی پاسخم اینه ” دوست باید دوستیش رو ثابت کنه هیچوقت رفت و آمد و تولد ، آدمها رو برای هم ، مهمتر نمیکنه ، این خود آدما هستن که برای هم مفیدن و مهمن. مورد بعدی این بود که یکی از کسایی که وارد این اکیپ دوستی ما شده حالش یه مقدار بد شد ، که الانم بهش میگم ، سعی کنه بیشتر با جمع باشه ، بعد هم تو برگشت داشتیم با بچه ها تو ماشین صحبت میکردیم که همین دوست ما در مورد یه شخصی صحبت شد و گفت با لحنی نا خوش ، که فلانی آدم بسیار خوبیه و من چند دقیقه ساکت موندم و فکر کردم و کلماتم و میزونش کردم بعد شروع کردم به صحبت کردن ، اولش هم با یه مثال شروع کردم که من و فرشاد سالهاست با هم دوستیم و تا حالا کلی با هم درگیر شدیم البته لفظی بیشتر ، ( یه موقع فکر بد نکنید ) ولی خوب دیگه به یک ثبات تو دوستیمون رسیدیدم و دیگه هیچکس و هیچ چیز نمیتونه به دوست داشتن من و فرشاد لطمه بزنه ، ممکنه که ما کنار هم نباشیم ، ولی دوستیهامون همیشه استواره و خلاصه کلی براش توضیح دادم که اصلا هیچ چیز نباید مهم باشه که من و تو رو بتونه تو ارتباطات دوستانمون جدا کنه یا دور که . . . . .
از همه چیز که بگذریم از تمام بچه ها متشکرم که همه با هم تونستند سامان رو خوشحال کنن . خدا رو شکر که سامان اینقدر خوشحال شد . سامان جون دوستت دارم دوست خوب من
امروز که من خوشحال دیدمت
سامانی داد به دلم ، شادی سامان بخشت
شادی شور ، شادی شعر و سرور
یار ما بودی و یاور ما
دوست ما بودی و یار دبستانی ما
صدای فریاد ، شور ما ، شعر ما
میرود بالا ، به سرعت ، رو به بالا
میرسد بر گوش مردم ،
نوای شعر ما ، از شهر ما
یار دبستانی من ، شعر من ، شعر ما
چه خواهند گفت ؟ لا اله الالله
از آن شیطان ، بر آن شیطان
خواهر روح بد ، روح شیطان
همان شیطان است ، شیطان
ولی ما باهوشتر از آنیم که با ندای شیطان
بیفتیم بر چاه نزدیک راه او
خوش بود و خوش گذشت این حکایت نیز
اما ، شاد باش من همیشه شاد باشد از آن تو
شاد باش
شاد باش