سلام ،

اول باید بگم که مدتیه نیومدم و مطلب جدیدی هم نذاشتم ، چی بگم ، این روزا اینقدر عصبی هستم که نگو . دارم از بلاتکلیفی و اینکه نمیدونم می خوام چیکار کنم میمیرم …

دارم چند تا کار میکنم اما نمیدونم چی میشه ، دارم کارای معافیت سربازیم رو انجام میدم اما هنوز معلوم نیست که معاف بشم یا نه ، و واقعا آینده من هم به همین بستگی داره ، میخوام برم از ایران اما هنوز نمیدونم برم یا نه ، با هر کسی هم که مشورت می کنم میگه برو ، آخرش نمیدونم برم یا نرم ، اینقدر سر در گمم که واقعا برای آیندم دیگه اون اهداف قبلی رو هم ندارم ، یعنی وقتی که صبح از خواب بیدار میشم دیگه هیچ هدفی ندارم و فعلا فقط کارم شده این که بیام دفتر و کار کنم و کار کنم و کار کنم و دیگخه کاری نمیمونه که انجام بدم :) . اما با این همه  دلم میخواست که خیلی اتفاقا الان می افتاد ، مثلا اینکه تو ایران میموندم و از دانشگاه اخراج نشده بودم ، و الان مشغول تحصیل بودم ، دروس قدیمی شبکم رو ادامه می دادم و یه چند تا پروژه ی سرمایه گزاری رو استارت می کردم . ولی خدا میدونه که نمیدونم حتی خودم دارم چی کار می کنم. تو این مدتی که نبودم اثلا حال و حوصله هیچ کاری رو نداشتم ، چند باری هم که خواستم بنویسم باورتون نمیشه که فقط یک مشکل وجود داشت و اونم این بود که خودکار دم دستم نبود تا چکنویسش کنم ، الانم یه دفه فرصت شد. لپ تاپ دم دستم بود و وقت آزاد…

راستی یه چند تا اتفاق هم افتاد بابام تصادف کرد . یه تصادف بد . اما خدا رو شکر اتفاق فجیعی رخ نداد ، چند تا شکستگی که خدارو شکر روز به روز داره بهتر میشه.

اتفاقا از یه لحاظ خوبن و از چند لحاظ بد ، اما این موضوع من فکر میکنم چند تا حالت خوب داره ، اتفاقی که واسه بابام افتاد یه تلنگر بود ، واسه من از طرف خودم که به خودم فکر کنم ، هیچ کس تنها نمیتونه زندگی کنه ، هیچ کس نیست که در فضای بسته ی فکر خودش زندانی باشه ، اما این من هستم که امروز باید تصمیم بگیرم که چطور می خوام بقیه عمرم رو سپری کنم ، من همیشه به یک چیز اعتقاد دارم و همیشه این مورد باعث میشه که اعتماد به نفسم بره بالا و اون اینه ، هر چند وقت از خودم میپرسم ” آیا اگر موقعیتی بود که میتونستی برگردی به گذشته این کار رو می کردی ؟” و همیشه می گم ” نه ” ، دلیلم هم اینه ، حتما تو اون موقعیت من بهترین کار دنیا رو انجام دادم ، اگر نه هم که لازم بوده اون کار انجام بشه .

جدیدا بیشتر موزیک گوش میدم و کمتر حوصله ی کار و یاد گرفتن دارم ، وقت های آزادم هم شروع میکنم به طراحی های سایتهایی که وجود خارجی ندارن ، با این کار احساس آرامش میکنم ، ضعف میخواد به من نزدیک بشه ، به دروازه قلب من هم با ضرباتش محکم میکوبه ، اما دروازه قلب من سخت تر از اینه که به همین راحتی بشکنه ، دعا کنید واسم که هیچ وقت نشکنه . ناراحتی واسم خوبه چون بگم باید ناراحت باشم تا آروم بشم ، :) آخه تو حالت عادی بیش از پیش جنب و جوش اضافه دارم ، باشگاه نمیرم ، دارم چاق میشم و احساس میکنم که جدیدا دیرتر مطالب رو میتونم تو خاطرم بفرستم ، باید کلاس زبان برم و زبان انگلیسیم رو تقویت کنم.

واسم دعا کنید زودتر اهداف جدیدم رو پیدا کنم

 Leave a Reply

(required)

(required)


*

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

   
© 2011 وب سايت محمدرضا گنجي Suffusion theme by Sayontan Sinha