امروز میبینم دنیا رو به اون شکلی که با چشمهام به مغزم منتقل میشه ، وقتی که سالها پیش به یک خیابان منگریستم فقط یک خیابان بود ، و اینکه من اینجا چه میکنم ، اما امروز که در آن خیابان می روم خیابان برای من تنها یک خیابان نیست یک مسیر است ، یک راه اما برای کجا ؟

کودکی ، دنیایی است که اگر در آن باشی همه در تو کودکی میبینند ، اما امروز بزرگ شده ام و همه در من بزرگی می بینند و انتظاراتی دارند که در کشور من مرسوم است ، اما من نمی خواهم ، من نمیخواهم که آنگونه باشم ، من نمیخواهم که همانند کسانی باشم که هر کار که می خواهند می کنند و می گویند ما بزرگ شده ایم ، من نمیخواهم کسی باشم که بزرگی شده است ، بزرگ ، بزرگ ، بزرگ در ، یا من در بزرگ بینی و بزرگی ؟

کدام یک ؟ باید رفت همه می گویند و برای نبودن راهی جز رفتن نیست ، اما من نمیروم دلیلم برای زندگی کردن در دنیای کودکی بیش از اینیست که گفتم ، بیش از اینها . می مانم ، فکر می کردم که چرا کودکی را ترجیح می دهم ؟ چرا ؟ چون می دیدم و نمیدانستم ، اما امروز میبینم ، می بینم چه اتفاقی می افتد ، چه میشود ، چه بلایی بر سر من و آینده ی امثال من خواهد آمد ؟ کودکی به دغدغه ترین روزهای زندگیست . میخواهم کودک بمانم ، یا مرا کودک ببینند ، دنیا مرا کودک ببین ، من همان کئدکم ، اجازه نده بگریم ، فریاد بزنم ، ناراحت شوم و زمین بخورم ، خیابان پهن برای من زیاد است ، من همان حیات خانه امان را دوست دارم . حیات خانه ای که کسی برای من در آنجا خطر ساز نبود ، جز پدال دوچرخه ها … من همان را دوست دارم ، من همان پدری را میخواهم که غروبها او را نسبتا شاد و در کنار خانواده می دیدم ، نه پدری که روز به روز که او را می بینم بیش از پیش مشغول می شود …………

20 سال از زندگیم گذشت

امروز که میآیم

می آیم از پیله افکارم برون

میبینم ، آنچه نمیدیدم ،

آنچه میدیدم و برایم ندید بود

خدایا ،

من همانم که با دستان کوچکم

تو را با همان چشمان اشک آگین

صدا میزد و میگفت

من از تو فقط یک دوچرخه میخواهم

امروز میگریم ،

با دستانی بزرگ و چشمانی پر درد

اما اشک من اینبار خون است

خونی نه برای خود

برای ما

اینبار برای خودم دوچرخه ای نمیخواهم

اینبار جاده ای امن میخواهم

و توان راه رفتن

خدایا،

توان می خواهم توان ماندن

نه توان رفتن ،

این بار تنها می خواهم بمانم ،

می گریم اما این بار از ته دل ،

می گریم با هر آنچه که در دلم میجوشد

آه ، که دیگر بزرگ شده ام

چون دعای کودکان زود روا میگردد و من

دیگر آن کودک معصوم نیستم

پس بالی به من بده ،

تا بیایم

به سویت

برایت

هر آنچه میخواهم تو می دانی

پس ، میمانم تا بیایی

 Leave a Reply

(required)

(required)


*

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

   
© 2011 وب سايت محمدرضا گنجي Suffusion theme by Sayontan Sinha