امروز تولد سامان بود و تقریبا همین الان از مهمونی تولدش برگشتیم، واقعا خوش گذشت ، واقعا عالی بود ، البته فکر می کنم همه بهشون خوش گذشته باشه…
هیچوقت سامان رو اینقدر خوشحال ندیده بودم ، یعنی یه بخش بزرگی از خوشحالی من به خاطر خوشحالی سامان هست . دوست خوبی که تو موقع شادی ها و سختی ها با من و ما هست . واقعا چقدر خوبه که آدم دوستانی اینگونه صادق داشته باشه. کسی که اعتقاداتش هم برای من و هم برای همه ی اون کسایی که امشب اونجا بودن قابل احترامه،  دوستش هم دارم سامان رو ، اونم نه به خاطر رفتارش ، به خاطر خودش و ذات پاکش ، درون بدون شیشه خوردش و خط و خطوط در هم و بر هم . . .
آرومم الان که دارم مینویسم ، فکر میکنم هم به خاطر خوشحالی امشبمه هم بخاطر خستگیم. به هر شکل خیلی خوشحالم و آروم. با این اتفاقای چند وقت اخیر به یه کم شادی نیاز داشتم. سامان عزیزم تولدت مبارک :)

Continue reading »

 

حرکت می کنم از همین حالا به سمت امید ، امید با من بوده ، با من هست و می ماند . از روزی که تو با من بودی تا روزی که با منی ، امید خود تویی ، امید همانیست که در توست ، محبت ، بخشش و لطف.

از همین حالا تصمیمی را که سالهاست گرفتم را ادامه میدهم ، تداوم راستی است آن راه همیشگی ، با من بمان و با من بیا و رهنمای حرکاتم باش.

 

امروز میبینم دنیا رو به اون شکلی که با چشمهام به مغزم منتقل میشه ، وقتی که سالها پیش به یک خیابان منگریستم فقط یک خیابان بود ، و اینکه من اینجا چه میکنم ، اما امروز که در آن خیابان می روم خیابان برای من تنها یک خیابان نیست یک مسیر است ، یک راه اما برای کجا ؟

کودکی ، دنیایی است که اگر در آن باشی همه در تو کودکی میبینند ، اما امروز بزرگ شده ام و همه در من بزرگی می بینند و انتظاراتی دارند که در کشور من مرسوم است ، اما من نمی خواهم ، من نمیخواهم که آنگونه باشم ، من نمیخواهم که همانند کسانی باشم که هر کار که می خواهند می کنند و می گویند ما بزرگ شده ایم ، من نمیخواهم کسی باشم که بزرگی شده است ، بزرگ ، بزرگ ، بزرگ در ، یا من در بزرگ بینی و بزرگی ؟

Continue reading »

 

سلام ،

اول باید بگم که مدتیه نیومدم و مطلب جدیدی هم نذاشتم ، چی بگم ، این روزا اینقدر عصبی هستم که نگو . دارم از بلاتکلیفی و اینکه نمیدونم می خوام چیکار کنم میمیرم …

دارم چند تا کار میکنم اما نمیدونم چی میشه ، دارم کارای معافیت سربازیم رو انجام میدم اما هنوز معلوم نیست که معاف بشم یا نه ، و واقعا آینده من هم به همین بستگی داره ، میخوام برم از ایران اما هنوز نمیدونم برم یا نه ، با هر کسی هم که مشورت می کنم میگه برو ، آخرش نمیدونم برم یا نرم ، اینقدر سر در گمم که واقعا برای آیندم دیگه اون اهداف قبلی رو هم ندارم ، یعنی وقتی که صبح از خواب بیدار میشم دیگه هیچ هدفی ندارم و فعلا فقط کارم شده این که بیام دفتر و کار کنم و کار کنم و کار کنم و دیگخه کاری نمیمونه که انجام بدم :) . اما با این همه  دلم میخواست که خیلی اتفاقا الان می افتاد ، مثلا اینکه تو ایران میموندم و از دانشگاه اخراج نشده بودم ، و الان مشغول تحصیل بودم ، دروس قدیمی شبکم رو ادامه می دادم و یه چند تا پروژه ی سرمایه گزاری رو استارت می کردم . ولی خدا میدونه که نمیدونم حتی خودم دارم چی کار می کنم. تو این مدتی که نبودم اثلا حال و حوصله هیچ کاری رو نداشتم ، چند باری هم که خواستم بنویسم باورتون نمیشه که فقط یک مشکل وجود داشت و اونم این بود که خودکار دم دستم نبود تا چکنویسش کنم ، الانم یه دفه فرصت شد. لپ تاپ دم دستم بود و وقت آزاد…

راستی یه چند تا اتفاق هم افتاد بابام تصادف کرد . یه تصادف بد . اما خدا رو شکر اتفاق فجیعی رخ نداد ، چند تا شکستگی که خدارو شکر روز به روز داره بهتر میشه.

اتفاقا از یه لحاظ خوبن و از چند لحاظ بد ، اما این موضوع من فکر میکنم چند تا حالت خوب داره ، اتفاقی که واسه بابام افتاد یه تلنگر بود ، واسه من از طرف خودم که به خودم فکر کنم ، هیچ کس تنها نمیتونه زندگی کنه ، هیچ کس نیست که در فضای بسته ی فکر خودش زندانی باشه ، اما این من هستم که امروز باید تصمیم بگیرم که چطور می خوام بقیه عمرم رو سپری کنم ، من همیشه به یک چیز اعتقاد دارم و همیشه این مورد باعث میشه که اعتماد به نفسم بره بالا و اون اینه ، هر چند وقت از خودم میپرسم ” آیا اگر موقعیتی بود که میتونستی برگردی به گذشته این کار رو می کردی ؟” و همیشه می گم ” نه ” ، دلیلم هم اینه ، حتما تو اون موقعیت من بهترین کار دنیا رو انجام دادم ، اگر نه هم که لازم بوده اون کار انجام بشه .

جدیدا بیشتر موزیک گوش میدم و کمتر حوصله ی کار و یاد گرفتن دارم ، وقت های آزادم هم شروع میکنم به طراحی های سایتهایی که وجود خارجی ندارن ، با این کار احساس آرامش میکنم ، ضعف میخواد به من نزدیک بشه ، به دروازه قلب من هم با ضرباتش محکم میکوبه ، اما دروازه قلب من سخت تر از اینه که به همین راحتی بشکنه ، دعا کنید واسم که هیچ وقت نشکنه . ناراحتی واسم خوبه چون بگم باید ناراحت باشم تا آروم بشم ، :) آخه تو حالت عادی بیش از پیش جنب و جوش اضافه دارم ، باشگاه نمیرم ، دارم چاق میشم و احساس میکنم که جدیدا دیرتر مطالب رو میتونم تو خاطرم بفرستم ، باید کلاس زبان برم و زبان انگلیسیم رو تقویت کنم.

واسم دعا کنید زودتر اهداف جدیدم رو پیدا کنم

 

دنیای مجازی چیست؟
روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.
مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.
فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ … نه
نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
- عمو… میشه کمی پول به من بدی؟
- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.
- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم
- باشه برات می خرم
صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.
عمو …. میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟
آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.
- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟
غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.
بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.
آنوقت پسرک روبروی من نشست.
- عمو … چیکار می کنی؟
- ایمیل هام رو می خونم.
- ایمیل چیه؟
- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.
متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:
- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده
- عمو … تو اینترنت داری؟
- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه
- اینترنت چیه عمو؟
- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار، موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همة این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.
- مجازی یعنی چی عمو؟
تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.
- دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رو اونطوری که دوست داریم عوض کردیم.
- چه عالی. دوستش دارم.
- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟
- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.
- مگه تو کامپیوتر داری؟
- نه ولی دنیای منم مثل اونه … مجازی.
- مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو      نمی بینیم.
- وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم
- خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمی فهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.
- پدرم سالهاست که زندانه
- و من همیشه پیش خودم همة خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم. یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتر بزرگی بشم.
- مگه مجازی همین نیست عمو؟
قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.
صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم را همراه با این جمله پاداش گرفتم:
- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.
آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم. ما هر روز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها ، عاجزیم.

 

پیام دکتر مصدق به ملت ایران: چه زنده باشم و چه نباشم امیدوارم و بلکه یقین دارم که این آتش خاموش نخواهد شد . زنان و مردان بیداراین کشور مبارزه ملی را آنقدر دنبال می کنند تا به نتیجه برسد . اگر قرار باشد در خانه خود آزادی عمل نداشته باشیم و بیگانگان بر ما مسلط باشند و رشته ای بر گردن ما بگذارند ، ما را به مسیری که می خواهند بکشند ، مرگ بر چنین زندگی ترجیح دارد و مسلم است که ملت ایران با آن سوابق درخشان تاریخی و خدماتی که به فرهنگ و تمدن جهان کرده است هرگز زیر بار این ننگ نمی رود .امروز مبارزه بزرگی را ملت شروع کرده است . هیچ کس از اهمیت آن غافل نیست . البته دراینگونه جنبشهای اجتماعی باید در مقابل هر گونه محرومیت ایستادگی کرد و در برابر آن آماده بود . هیچ مبارزه ای هر قدر کوچک و ناچیز باشد به آسانی به نتیجه نمیرسد . تا رنج نبریم گنج میسر نمی شود . در این راه نیزسعی نا کرده به جایی نتوان رسید .

© 2011 وب سايت محمدرضا گنجي Suffusion theme by Sayontan Sinha