میخواستم برم خونه که یهو اینقدر بارون تند شد که پشیمون شدم و برگشتم سر کامپیوتر
چند هفته پیش بنیامین یه لوبیا به من داد و خودش هم چند تا از اون لوبیاها داشت ، گفتیم بکاریم ببینیم چی میشه فروشنده گفته بود که اگر بکارید ، وقتی بزرگ بشه روی برگهاش مینویسه I Love You خوب من هم برام جالب بود ولی از وقتی باغچه خونه قدیمیمون رو از دست دادم حال و هوای باغبونی از سرم رفته بیرون . با این وجود واسه گل روی بنیامین هم که شده بود گرفتم واسه قولم همون شب رفتم و کاشتمش ، دو روز گذشت ، چهار روز گذشت ….
همین طور روزها میرفت و هنوز اتفاقی نیفتاد ، نمیدونم چرا ، ولی اصلا یادم نمیرفت که این لوبیای جادویی رو آب بدم . خلاصه بزرگ شد و یر در آورد و نم نم شروع کرد یه جایی رو بالا رفتن . منم یه میله کنارش گذاشتم و اون شروع کرد به رشد.یه روز دیدم یه مقدار این میله کج شده و رفته تو ریشه ، خیلی ناراحت شدم و قبل از اینکه فکر کنم چرا شروع کردم به درست کردن. درستش کردم و بعد از میزون شدنش یه نگاهی با یه زیر چشمی و خنده بامزه انداختم بهش و کلی با خودم لذت بردم . زیاد نگم ، منظورم این بود که نه فقط برای گل بودنش بلکه بخاطر این که این لوبیا اسمش بود لوبیای جادویی عشق و منم واسه خاطر دوستم اونو کاشتم و بزرگ می کنم. این قدرت دوست داشتن و محبت بود که من رو یاد اون لوبیا مینداخت نه خود لوبیا که حالا با اینکه روی برگهاش هم چیزی ننوشته ولی وقتی نگاش میکنم همون I LOVE You میاد جلوی چشمم
:p
بنیامین عزیز ، پاینده باشی


