واقعاً چه چيزي باقي است ؟

واقعاً چه چيزي باقي است ؟
خلاصه فکر کردم . در آرامش ، خلوت کردم و با خودم صحبت کردم . با خودم خواستم کنار بيايم ، اما مقاومت سختي کردم . درونی سخت ، که در آن قلبي دارد که گرم است . به گرمي يک نگاه دوستانه که برای هر تپش آن  است و روزي که سرد شود  نگاه دوستان سرد شود آن زمان است  که بدن سرد مي شود و قلبي نخواهد بود براي تپيدن . اما اين ياد و خاطره هاست که زنده است و مي ماند .
رفتم ،، رفتم و با پدر آرش صحبت کردم ، صحبتي طو لاني از آنچه که به من گذشت . البته کمي سخت بود گفتنش زيرا بيان سختي ها سخت تر از خود آن سختي است.


گفتم و در آخر شنيدم ،  با زبان ساده و کلماتي که با روانم بازي کرد بر روحم دشنه کشيد .
ساده گفت ، زندگي تو براي توست و بايد بماني تا بماني . بايد باشي تا مقاومت کني ، بقاي تو فاقي خواهد بود اما رشادت چرا … وقتي که راستي ها ، براي ما نيست پس ما نبايد منتظر راستي باشيم ، بلکه بايد آن را دعوت کنيم و آن خود را نمايان خواهد ساخت ، خيلي زودتراز آنکه قلب من سرد شود . پس من نگاهم را دوختم در پس پرده هاي آينده و مي مانم تا بماند آن نگاههاي گرم براي ساخت آينده اي گرم و آباد که ذره ذره ي خاک آن ساخته ی وجود ماست و وجود ما از آن خاک است . فهميدم بايد براي آنچه داراي بجنگي نبايد تنها شاکر دارايي ها بود . بايد برايش بگذري از پرتگاه هايي که به پايه هاي دوستي نزديک است ، ولي در آن زمان تو کدام را انتخاب مي کني ؟
اي دوست من ، اي دوستان من ….. هر چه مي نگرم اين ما هستيم که هستيم پس بايد بجنگيم براي آنچه که مي خواهيم ، پس داشته ها را بايد ديد و به جنگ رفت و من بايد با نگاه ها باشم نگاه ها به من خواهند گفت که چه مي خواهند .
هر چه جنگيدم بمانم ، نماندم
هر چه رفتم تا بيابم ، نيافتم
هرچه گشتم تا بيابم راه را ، راهي نبود
خسته و نيمه جان باز آمدم
تا ببينم آن را
آن نگاه گرم آشنا را
هر چه جستم نديدم
آنچه را بي جستجو
يافتمش آن نگاه هاي گرم را
خدا يار بود اين بار را
گرمي سرما موج ميزد در افکارم
رسيدم ، همينجا به مسکن ميرويم
پس بگيريد سکان را
رسيديم ….. رسيديم

Leave a Reply

*