تنها ی ، تنها نشسته ام بر روی کاناپه و می نگرم به آنچه که می شود . شکلها تغییر می کنند ، صداها کم و زیاد می شوند ، همچنان دقایق در حال کاستن هستند . صدای گردش گوشم را نوازش می دهد و چشمکهایش چشمانم را خیره می کند و من همچنان منتظرم . منتظر این دوست ، همراه و همدم و یار همیشگی من . یاری که زمانی که من می خواهم دهان باز می کند ، وقتی من می خواهم می گردد ، گوش فرا میدهد ، مینوسید و می خواند.
اما این یار کیست که من همچنان در انتظار بازگشت اویم . تنها 2 دقیقه به بازگشت کامل او باقیست و همچنان و هر لحظه بی تاب تر می شوم . آخرین خواندنی ها را می خواند و می نویسد . چیزی از من نمی پرسد و چیزی نمی گوید . اما می بینم که چه می کند.
با توصیفاتی که برایتان گفتم ، یار من کیست ؟!
یاری که هر زمانی که شما بخواهید ، هر کاری که از او برآید برای شما انجام می دهد . جواب را حتماً میدانید . 2 دقیقه هم به پایان رسید و این یار همیشگی من نفسی دوباره گرفت من می گویم او کیست و چیست . کسی نیست جز کامپیوتر شخصی من با سیستم عامل لینوکس فدورا کور 6 که حالا نصب نسخه جدید آن پایان گرفت .
حال می دانید چرا من او را همدم خود می دانم ، زیرا هرگاه که شما کاری از او بخواهید و او بتواند می کند و همچنین هر روز مرا از روز پیش ، بیشتر جذب خود می کند ![]()
حال می فهمیم چرا رباتها آینده ما هستند .
Archive for January, 2010
دوستی یکطرفه . . .
Sunday, January 31st, 2010واقعاً چه چيزي باقي است ؟
Thursday, January 21st, 2010واقعاً چه چيزي باقي است ؟
خلاصه فکر کردم . در آرامش ، خلوت کردم و با خودم صحبت کردم . با خودم خواستم کنار بيايم ، اما مقاومت سختي کردم . درونی سخت ، که در آن قلبي دارد که گرم است . به گرمي يک نگاه دوستانه که برای هر تپش آن است و روزي که سرد شود نگاه دوستان سرد شود آن زمان است که بدن سرد مي شود و قلبي نخواهد بود براي تپيدن . اما اين ياد و خاطره هاست که زنده است و مي ماند .
رفتم ،، رفتم و با پدر آرش صحبت کردم ، صحبتي طو لاني از آنچه که به من گذشت . البته کمي سخت بود گفتنش زيرا بيان سختي ها سخت تر از خود آن سختي است.
دوست خوب من ، آرش
Thursday, January 7th, 2010دوست خوب من آرش
سکوت مرا به نابودي مي برد و هيچ چيزي نيست که امروز مرا به ياد تو نبرد . خنده و فيلتر شکن و موزيک رپ و بند کفش و ساعت و تماس طولاني و خيلي چيزهاي ديگر ، که همينجا است که يک چيز که من دوستش دارم من را ناراحت ميکند و باز هم ياد تو مي اندازد . رنگ سبز
من سبز را نه براي سبز بودنش ، بلکه براي سبز بودن ، مثل حيات سبز گفتاران ، براي مفيد بودن ، بي آلايش بودن سبز پنداران و براي قرمز بودن خون در رگان سبز کردار.
من امروز ، سبز را نه براي خواستهاي خودم بلکه براي خون خواهران و برادراني که بر زمين ريخته مي شود می خواهم و نمي خواهم روزي برسد که فرق کسي در جلوي چشمانم شکافته شوم و آنروز باشد که بگويم چون عصبانيم ، سبزم …
من امروز را به فردا ترجيح مي دهم . فردايي که هنوز در حضورش شک داريم . دوست من ، خود را مي خورم و فکر مي کنم تو را خور ده ام . تو جگر گوشه ي مني . از زماني که به گوشم رسيد که نيايد به تو زنگ بزنم قسم خوردم تا پدر اجازه نداده هرگز اينکار را نکنم . پدرت همچون پدرم ، محترم ، عزيز و مهمترين است . مي خواهم نامه اي بفرستم تا با پدرت صحبتي کرده باشم . خدا مي داند که چه خواهم گفت .