نمي دونم چي مي خوام بنويسم ، فقط دلم گرفته بود خواستم بنويسم. ديروز روز عاشورا بود . روز قيام خون بر شمشير . ما هم با بچه هاي شرکت يه ايستگاه صلواتي راه انداختيم . اکثراً هم بچه ها با شور و شوق زياد اين کار را شروع کردند خيلي تا سوعا و عاشوراي امسال با سالهاي پيش فرق داشت اولين فرقش سن من بود که يک سال بيشتر شده بود : – )
و واقعاً عاشوراي امسال در تهران که همه مي دونيم ، عاشورايي بود تمام عيار . ايستگاه صلواتي ما هم بسيار شلوغ شده بود اکثراً بچه هاي ستادي بودن کلاً خيلي شور داشت . با حضور بچه ها تو اونجا ياد ستاد و دوران انتخابات افتاده بودم . اما يه اتفاقي که اصلاً فکرش رو نمي کردم باعث شد نه تنها شور اين تاسوعا و عاشورا رو از افکارم دور کنه بلکه باعث شده که من دارم ديوونه مي شم . فکر کنيد که يکي از بهترين دوستانتون بياد امروز پيشتون از فرداش بگه ديگه نمي خوام ببينمت……….
البته خوب دليلي وجود داره اما به صورت مستقيم دليلي نبوده که من بخوام و شايد مي دونستم که ما بايد جلو شو بگيريم . يه تيکه پارچه و شايد فقط يه رنگ تمام اين اتفاقات رو پيش آورد واقعاً نمي دونم چيکار کنم . دارم ديوونه مي شم واقعاً ديوونه .
(( برام دعا کنيد ))