امروز با خودم فکر مي کردم . فکر گذشته هاي نه چندان دور که دوستان من همه نزديک بودند وقت ما حتي براي پاسخ به نيازها وخواسته هاي يکديگر کم بود . گوش شنواي درد و خوشي هاي دوستان وآشنايان وهمدم يکديگر بوديم و نزديک …………  امروز فکر مي کردم که من وقتم بسيار پر شده ، اما چه ربطي به دوستان و خانواده دارد ؟ دوستان را کمتر مي بينم . آشنايان غم ها و گرفتاريهايشان ديگر از دستهاي من خارج کرده اند و يا شايد حتي من ديگر توانايي حل مشکلات را ندارم . يادم مي آيد آن پروژه ها که شروع مي کرديم و براي آن همه جا و پيش همه مي رفتيم . امروز دوستان نيستند وقتي به دور و برم مي نگرم ميبينم دوستان خوب من محکوم به قانون بي خواست  و با اساس قانونی پر سوال به نام سربازي هستند يا در حال یادگیری  در دانشگاه ها …


امروز فکر مي کردم که دوستان روزي باز مي گردند و يا بهتر بگويم ، باز مي گردند؟ امروز مي آيند وچه مي شود. مي خواهم همايش معرفي واحد تحقيقاتي مان را برگزار کنم . اما واحد تحقيقات با حضور چه کساني مي تواند همايش پر شوري برگزار کند ؟ دوستاني داشتيم که هر روزه اگر نبود هر دوروز يک بار پيگر احوال ما بودند . البته  آنها که هستند هم اينگونه اند . مشکل چيست ؟ فکر مي کنم که آيا ما تغيير کرده ايم ! مي بينم ما همانيم که بوديم . آنها تغيير کرده اند . اما چرا؟ چه دليلي دارد که اينگونه شوند ؟ يکي براي مبلغي بسيار کم کار مي کند . يکي سعي مي کند از ايران برود . ارتباط ها التماس دعايي شده امروز فکر مي کردم که شعار من اين بود . ملکه ذهنم اين بود .هي بيائيد اي پليدان سوي من . ومن ميرفتم تا پاک کنم هنوز هم مي خواهم پاک کنم اما خسته ام . نه خسته ي فيزيکي که با دوروز استراحت حل شود خسته روانيم . بس که فکر کرده ام . اما باز هم مي تازم . دوست دارم هر روز که به دفتر مي روم مشکلي را حل کنم  . حلال مشکلات باشم . مي بينم که مردم نمي توانند يا نمي خواهند که بگویند . ولي اي مردم  اي شهروندان اي دوستان من بيدار شويد اين خاک مال ماست . اما نيست گوش شنوا مجبورم کار آنها را هم بکنم به جاي همه شان حرف مي زنم بحث مي کنم مشکلات را مي بينم و مي جوشم اما همينهاست که مرا خسته مي کند . تنهايم ، تنهاي  حمايتي  . بايد حمايت شويم تا بتوانيم کاري بکنيم گاهي مي روم و با کساني حرف مي زنم و مي بينم که دارند تبليغات ضد حتي براي کساني که صادقانه براي اين منطقه کار مي کنند حرف مي زنند و حرف در مي آورند . اعتقاد قلبي من اين است که کسي که از طرف ما رفته بايد حمايت شود و ما وظيفه داريم پشت او بايستيم تا بدانند که حرف دل يکسري آدمي را ميزند که سالهاست آن حرف را در دل خود حبس کرده اند . آنها پشت من باشند تا با استحکامي بيش از پيش حرکت کنم …….
واينها هيچ کدام دليلي نمي تواند براي آن باشد که من از هدف والاي کمک و يادگيري و آموزش باز بمانم ………..
روح من تنهاي تنها
قلب من مي تپد براي
روح من در پرواز همچون يک پرنده
تنها مانده ام در اين زيباي وطن
نمي آيند آنها که با من بوده اند
دست من شمشير اما ناي زدن  ندارد
مي خواهم پرواز را بیش يادگيرم
مي خواهم آنچه دارم رابياموزم
مي نگارم از براي هر که ما را ديده وياري نکرده
مي روم تابرسم………………..

 Leave a Reply

(required)

(required)


*

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

   
© 2011 وب سايت محمدرضا گنجي Suffusion theme by Sayontan Sinha