21-07-1388
احمد شعر بسیار زیبای تو را خواندم و خواستم از احساسم پس از خواندن شعرت بنویسم تا بگویم باز هم بنویسی ؛
غرورت دلگرمی است جامه و جانت افتخار اما . بگو احمد ، کدامین دلنشینی ، تو را کرده است ، همرنگ بارانت ؟ . بگو احمد ، دل و جانت فدای که ، بگو تا آرم از آنت . راهها می گشایم من از آنت ، تا نیفتی در درون عشق نا خواسته . بگو احمد ، راز پنهانت چیست که اینگونه ، بر آشوبد تو و من را ، دنیا را ؟ . صدا ای ول به معشوقت ، که دلسوزی است ، وصفش از زبان تو . تو آن طفلی که می داند ، نمی خواهد ، نه آن لجباز بی دلدار ، که می آرد دمی نامی . تمنایت دلی خواهد کمی ، بیش از دنیا ، نه این دنیا نه آن دنیا . خدا داند ، که بتواند جواب این دلت را باز ، باز آرد ؟ خدا داند … خدا داند …….
دوست خوب من ، احمد پاینده ، استوار و سبز باشی
با آرزی دوستی بدون ” تا ” ی مان
دوست من
باز هم تو…
یه بیت از شعر جا افتاده بود کاملش کردم،
فکر می کنم اگه بخونیش جوابتو بگیری(البته مفصلشو چند روز دیگه…)
باز هم تو رفیق…