توي كشوري يه پادشاهي زندگي ميكرد
كه خيلي مغرور ولي عاقل بود
يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند
ولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود
شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟
و چرا چيزي روي آن نوشته نشده است؟
فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت:
من اين را آورده ام تا شما هر آنچه كه ميخواهيد روي آن بنويسيد
شاه به فكر فرو رفت كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد
وچه جمله اي به او پند ميدهد؟
همه وزيران را صدا زد وگفت
وزيران من هر جمله و هرحرف با ارزشي كه بلد هستيد بگوييد
وزيران هم هر آنچه بلد بودند گفتند
ولي شاه از هيچكدام خوشش نيامد
دستور داد كه بروند عالمان و حكيمان را از كل
كشور جمع كنند و بياوند
وزيران هم رفتند و آوردند
شاه جلسه اي گذاشت و به همه گفت كه هر كسي
بتواند بهترين جمله را بگويد جايزه خوبي خواهد گرفت
هر كسي به چيزي گفت
باز هم شاه خوشش نيامد
چشمان انسانها جالب هستند ! بسيار هوشمندانه طراحي شده است . بسيار ! همانطورکه ديگر مخلوقات خداوند هوشمندانه است .
ديشب قبل از اينکه به بستر بروم مشغول نوشتن بودم ، نور اتاق را خاموش کردم و به بستر رفتم ، از پنجره ي روبه روي چشمانم ، به آسمان نگريستم . يک ستاره ديدم. پرنور پرنور، بيشتر دقت کردم ديدم دو ستاره نه سه نه چهارنه…….
به خودم آمدم و گفتم بايد دقت کني ، وقتي که بسيار دقت کردم ، در آسمان آنقدر ستاره بود که شمارش آنها بسيار سخت شده بود . شوري در دلم افتاد ، نگرش جالبي بود .
درست است که چشمان من غرق نورهاي اتاقم بود ، ولي اين را بايد دانست که ” دقت انسانها به مسائل ” باعث مي شود ، همه چيز را همانطور که هست ببينيم . وچه دقت بزرگي است ، خلقت مخلوقات !…..
یکی از دوستانم که تازگی ها با هاشون آشنا شدم ، یه فایلی به من هدیه کردند که واقعا به خاطر این فایل ازشون تشکر می کنم. من هم این فایل رو هدیه می مکنم به شما ، حتما دانلود کنید و بخونیدش . واقعا عالیه
دیشب با یکی از بستگانم که معلم هست صحبت می کردم و درباره ی وضعیت آموزشی امروز با هم حرف می زدیم . آخرش من یه متن از نامه ی آبراهام لینکلن دااشتم بهش دادم و دیدم که تحت تاقیر قرار گرفت . البته در وضعیت و جامعه ی ما فکر نمی کنم ” فعلا ” کاری بهتر از آگاهی دادن و اطلاع دادن به افراد باشه . بیایید با هم سعی کنیم تا به سمت آگاهی و ایجاد محیطی پر از دانایان حرکت کنیم.
نامه آبراهام لينکلن به معلم پسرش
به پسرم درس بدهيد
او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد ، انسان صديقي هم وجود دارد . به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد .
اگر مي توانيد ، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد . به او بگوييد تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .
به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد . به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند . Continue reading »
مدتها پیش شعری خونده بودم ، اما متاسفانه حفظ نکرده بودمش ، فایلش رو تازه پیدا کردم و گذاشتم تا شما هم بخونید.
واقعا جالبه ، عمق شعر یه شباهت داره به ………..
کتیبه ؛ اخوان ثالث
فتاده تخته سنگ آن سوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اين سو نشسته ، خسته انبوهي،
زن و مرد و جوان و پير،
همه با يكدگر پيوسته ، ليك از پاي
و با زنجير.
اگر دل مي كشيدت سوي دل خواهي،
به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آن جا كه رخصت بود.
تا زنجير
ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگي هامان
وبا آوايي از جايي، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
چنين مي گفت:
-”فتاده تخته سنگ آن سوي ، وز پيشينيان پيري