28/6/1388
جناب آقاي خاتمي
با سلام
نامه اي مي نويسم از براي دلخوري *** کاش مي گفتي من چرا دلخور شدم
در ابتدا عرض ادب و احترام دارم به کسي که سالهاست ، او را به عنوان استاد فضليت و ادب مي خوانم . کسي که در زمان قدرت ، آن چنان برخورد مي نمود که گوئي ، شعارهايش نيز مايه ي عصبانيت بود و بعد که آرام مي شدم ، و دقت مي کردم ، درک مي کردم . اما من هيچگاه نديدم ، که شما آرامشی از ناداني مردم داشته باشيد و از مردم بي خبر باشيد . برخلاف بسياري که امروزه اينگونه هستند . ياد شعري از خانم اعتصامي افتادم :
شنيده ايد که آسايش بزرگان چيست ؟ براي خاطر بيچارگان نياسودن
اما چرا از شما دلخورم ؛
آمد شب و تيره گشت لانه ***وان رفته نيامد از سفر باز
آقاي خاتمي امروز همه ي ما مي دانيم که چه شده ، انتقاد مدني مي کنيم ، فایده ای ندارد ، اعتراض کنيم ، افاقه نمیکند و در جواب چه مي شنويم ؟ هيچ …. هرکس براي خود حرکتي مي کند نا مشخص ، افکار را دارند از ريشه شستشو مي دهند . پايه هاي خود را به خيالشان محکم مي کنند ، اما سست بنيان تر مي شوند. آنقدر سريع که حتي فرصت ديدن فروريختن بناي ساخته شده را نيز پيدا نمي کنند . حال که ما به اين وضعيت رسيده ايم ، چرا آن را محار نمي کنيد؟ من دوست ندارم آتش زدن خواهرانم را ببينم ، کشتن برادرانم را ببينم . نمي خواهم که هر روز خبري بشنوم که فلاني را گرفتند و بودند و ….. کدام انساني مي تواند اينگونه باشد که برتن خواهر خود شعله هاي آتش بيفکند ؟ به کدامين گناه ؟
اما گلايه ي من اين است ، در حال چرا جوانان را بصورتی قانونی مديريت نمي کنيد ؟ موج سوم جوانان را يکدست ويک رنگ و يک صدا کرد . جوانان را حفظ کنید . شما اقدام کنيد . شما جلو برويد . چرا پيشرو نيستيد؟ محدوديتها را مي دانم ، اما جوانان به شما نياز دارند . تا کي سکوت ؟ تا کي آرامش ؟ در مقابل چه کساني هستيم؟ آيا ناراحتي هايتان کافي نيست ؟ استاد من ، اقدامي کنيد . گله ي من اين است و هر چه بخواهم بگويم از خوبيهاي شماست . اميد ما را در اين تاريکي و ظلمت به طلوع نزديک کنيد . هنوز جمله ي شما زير زبانم است ” ما شخص را انتخاب نکرده ايم ، ما راه را انتخاب کرديم ” . ” نزديک غروب است و من طلوع خورشيد را دوست دارم ” . در پايان در انتظار موج روشنايي هستم . از پروردگار يکتا آرزوي سلامتي شما و هدايت دشمنانتان را دارم .
تو نوري ، نور با ظلمت نخوابد
طبيب از دردمندان رخ نتابد
بکان اندر ، توبخشي لعل را فام
تجلي از تو گيرد باده در جام
فروغ افکن بهر کوته بامي
که هر بامي نشاني شد زنامي
چراغ پيرزن بس زود ميرد
خوش است ار کلبه اش نور از توگيرد
بدين پاکيزگی و نيک رائي
گهي پيدا و گه پنهان چرائي
مرو در حسن تاريکي دگر بار
دل صاحبدلان را ، تيره مگذار
جناب آقاي خاتمي
با سلام
نامه اي مي نويسم از براي دلخوري کاش مي گفتي من چرا دلخور شدم
در ابتدا عرض ادب و احترام دارم به کسي که سالهاست او را به عنوان استاد فضليت و ادب مي خوانم کسي که در زمان قدرت آن چنان برخورد مي نمود که گوئي ، شعارهايش نيز مايه ي عصبانيت بود و بعد که آرام مي شدم ، و دقت مي کردم ، درک مي کردم. اما من هيچگاه نديدم که شما آرامش از ناداني مردم داشته باشيد و از مردم بي خبر باشيد . برخلاف بسياري که امروزه اينگونه هستند . ياد شعري از خانم اعتصامي افتادم : شنيده ايد که آسايش بزرگان چيست ؟ براي خاطر بيچارگان نياسودن اما چرا از شما دلخورم ،
آمد شب و تيره گشت لانه و آن رفته نيامد از شعر باز
آقاي خاتمي امروز همه ي ما مي دانيم چه شده انتقاد مدني مي کنيم ، اعتراض کنيم اما در جواب چه مي شنويم ؟ هيچ …. هرکس براي خود حرکتي مي کند نا مشخص افکار دارند از ريشه شستشو مي دهند . پايه هاي خود را به خيالشان محکم مي کنند ، اما سست بنيان تر مي شوند. آنقدر سريع که حتي فرصت ديدن فروريختن بناي ساخته شده را نيز پيدا نمي کنند حال که ما به اين وضعيت رسيده ايم چرا آن را محار نمي کنيد من دوست ندارم آتش زدن خواهرانم را ببينم ، کشتن برادرانم را ببينم نمي خواهم که هر روز خبري بشنوم که فلاني را گرفتند و بودند و ….. کدام انساني مي تواند اينگونه باشد که برتن خواهر خود شعله هاي آتش بيفکند ؟ به کدامين گناه ؟
اما گلايه ي من اين است ، در حال چرا جوانان را مديريت نمي کنيد ؟ موج سوم جوانان را يکدست ويک رنگ و يک صدا کرد . شما اقدام کنيد . شما جلو برويد . چرا پيشرو نيستيد؟ محدوديتها را مي دانم اما جوانان به شما نياز دارند تا کي سکوت ؟ تا کي آرامش ؟ در مقابل چه کساني هستيم آيا ناراحتي هايتان کافي نيست ؟ استاد من ، اقدامي کنيد گله ي من اين است و هر چه بخواهم بگويم از خوبيهاي شماست . اميد ما را در اين تاريکي وظلمت به طلوع نزديک کنيد هنوز جمله ي شما زير زبانم است ” ما شخص را انتخاب نکرده ايم ، ما راه را انتخاب کرديم . نزديک غروب است و من طلوع خورشيد را دوست دارم . ” در پايان در انتظار موج روشنايي هستم . از پروردگار يکتا آرزوي سلامتي شما و هدايت دشمنانتان را دارم .
تو نوري ، نور با ظلمت نخوابد
طبيب از دردمندان رخ نتابد
بکان اندر ، توبخشي لعل را فام
تجلي از تو گيرد باده در جام
فروغ افکن بهر کوته بامي
که هر بامي نشاني شد زنامي
چراغ پيرزن بس زود ميرد
خوش است ار کلبه اش نور از توگيرد
بدين پاکيزه گرو نيک رائي
گهي پيدا و گه پنهان چرائي
مرو در حسن تاريکي دگر بار
دل صاحبدلان را تيره مگذار